شنبه بیست و هفتم مرداد 1386
در فضائل فرزندان امير المومنين عليه السلام و صحيفه سجاديه
ميلاد مسعود امام حسين ،حضرت سجاد و حضرت ابالفضل صلوات الله علیهم اجمعین را به امام زمان صلوات الله عليه و همه دوستداران اهل بيت تبريك مي گم.
پيامبر صلي الله فرمودند:خدا دوست دارد هر كه حسين عليه السلام را دوست بدارد.
معصوم عليه السلام فرمود :همه ما كشتي نجاتيم و كشتي حسين سريعتر و همه ما
درب بهشتيم و درب حسين وسيعتر است.
اما اعتراف دانشمند بزرگ اهل سنت در مورد صحيفه سجاديه را بخوانيد:
روزي مرحوم علامۀمرعشي نجفي رضوان الله تعالي عليه كتاب صحيفۀسجاديه را براي مفتي بزرگ اهل سنت شيخ طنطاوي جوهري صاحب تفسير معروف«الجواهر» در مصر فرستادند اين دانشمند بزرگ اهل سنت درباره اين كتاب مدحي كامل و تمجيد و ثنائي كم نظير درباره اين كتاب نوشت تا انجا كه اقرار كرد:اين از بدبختي است كه ما تاكنون بر اين اثر گرانبهاي جاويد از ميراثهاي نبوت و اهل بيت دست نيافته بوديم . و من هرچه در ان مينگرم آن را فوق كلام مخلوق و دون كلام خالق مي يابم »
بچه شيعه ها نكنه شما بدبختر از اهل سنت باشيد بخاطر بي توجهي به صحيفه سجاديه!!!
و اما در مورد جوانمرد بي نظير تاريخ آموزگار عشق و وفا و ادب حضرت اباافضل عليه السلام:
يه اهل دلي نقل ميكرد ميفرمود يه ترك معتادي از تبريز رفت كربلا براي زيارت وارد صحن حضرت ابالفضل عليه السلام كه شد به حضرت با لهجه تركي خودش يه جمله گفت قريب اين مضامين كه يا ابا الفضل يه گوشه چشمي به من بنداز يا اينكه اين حاجت مرا بده .ميگفت از حرم كه اومدم بيرون ديگه به چائي هم ميل نداشتم و ديگه از اعتياد در من خبري نبود!!!
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386
تو حید و حيات عارفانه امام على علیه السلام (مقاله اي از آيت الله جوادي آملي)
تو حید و حيات عارفانه امام على علیه السلام (مقاله اي از آيت الله جوادي آملي)
حقيقت حيات
حقيقت حيات، به معرفت توحيد است. على (ع) درباره حيات مىفرمايد: «التوحيد حياة النفس»(1) (زنده بودن جان آدمى، به توحيد الهى است). موحد زنده است و غيرموحد مرده. كسى كه توحيد متكلمانه و حكيمانه دارد، زندگىاش نيز متكلمانه و حكيمانه است و اگر توحيدش عارفانه بود، از حياتى عارفانه برخوردار است. تفاوت حياتها، به تفاوت معرفتها است.
زندگى حكيمانه و متكلمانه از مدار مفهوم نمىگذرد. زيرا حكيم يا متكلم، هر برهانى بر توحيد اقامه كند چيزى جز رهتوشه ذهنى و مفهومى نيست. حتى برهان «صديقين»(2) كه حكيم متألّه آن را اقامه مىكند، تا آن هنگام كه در فضاى علم حصولى است با مفهوم مأنوس است. چنين متفكرى همواره به سراغ معلوم مىرود ولى علم نصيب او مىشود و هرگز به معلوم بار نمىيابد؛ مانند كودكى كه تصوير درختى را در آينه مىبيند، به طرف ميوه آن دست دراز مىكند اما جز شِماى ميوه نصيبش نمىشود.
صدر و ساقه زندگى حكيم و متكلم را مفهوم تأمين مىكند، لذا حيات ايشان حداكثر يا عابدانه است يا زاهدانه، و يا تلفيقى از اين دو. آن دو هرگز طعم حيات عارفانه را نمىچشند، همينطور هم صاحبنظران رشتههاى ديگر. ولى اگر كسى معلوم را خواست و در منطقه عرفان پاى نهاد و توحيد شهودى نصيب او شد آنگاه حيات وى، چون جانش، عارفانه است. عارف مىكوشد تا آغاز و انجام جهان را ببيند و به سراغ معلوم برود، و آن را مىيابد.
شعاع ديد على (ع)
ثمره حيات عارفانه را بايد در هويت علوى جُست. على (ع) خود را برترين عرفا معرفى مىكند و درباره آغاز و انجام جهان، ديدى عرفانى دارد. آن كس كه مبدأَ و معاد عالم و بين اين دو، يعنى وحى و نبوت، را عارفانه شناخت، مصداق «يوءمن بالشهادة» است نه چون ديگران كه به غيب ايمان دارند.
معرفت شهودى على (ع) به مبدأ
على (ع) در پاسخ به پرسش ذِغْلِب درباره مبدأشناسى فرمود: «ما كنت أعبد ربّاً لم أره».(3) من آن نيستم كه با برهان به خدا ايمان بياورم، و تا او را نبينم ايمان نخواهم آورد. سپس در ذيل آن، كلامِ خود را اينگونه شرح مىكند: «لا تدركه العيون بمشاهدة العيان، ولكن تدركه القلوب بحقائق الايمان».(4) من خدا را به چشم جان ديدم، نه با بَصَر.
چشمان را ببندم يا بگشايم و يا اينكه حتى به خواب روم، باز او را مىبينم! آنگاه مىفرمايد: «فهم و الجنة كمن قد رآها فهم فيها منعمون، و هم و النار كمن قد رآها، فهم فيها معذّبون»(5)، و اين عبارت مربوط به شاگردان آن حضرت است كه به مقام «كأنّ» رسيدهاند و آن كه از مقام «كأنّ» ترقى كرده و به مقام «أنّ» رسيده باشد، مانند خود حضرت، تحقيقاً مىبيند.
باز فرمود: «لو كشف الغطاء ما ازددت يقيناً»(6) (اگر پردهها كنار رود، بر يقين من چيزى افزوده نمىشود). چه آنكه ايمان او به معاد از سنخ ايمان به شهادت بود:
خود هنر آن دان كه ديد آتش عيان
نه گپِ دلّ على النار الدخان
حكيم و متكلم گپ مىزنند و فىالمثل دليل مفهومى مىآورند كه بهشت و جهنّم حق است، ولى هنر آن است كه انسان خود آتش را ببيند نه اينكه از راه دود به آن پى بَرَد.
آن كس كه در يقينْش نگنجد زيادتى
صد بار اگر ز پيش برافتد غطا، على است
معرفت شهودى على (ع) به معاد
على (ع) درباره معادشناسى مىفرمايد: «نظرت في الملكوت بإذن ربي فما غاب عني ما كان قبلي و لا ما يأتي بعدي»(7) (به اجازه پروردگارم در ملكوت نگريستم، چيزى از من نهان نشد، نه در گذشته دور و نه در آينده)، و كسى جز على (ع) بر چنين داعيهيى جرأت نكرد كه: «سلوني قبل أن تفقدوني، فلأنا بطرق السماء أعلم مني بطرق الأرض»(8) (از من سوءال كنيد پيش از آنكه مرا نيابيد، چه من به راههاى آسمان داناترم تا به طرق زمين) و هر كه جز او چنين گفت، رسوا شد.
او با كجا مرتبط است كه فرمود: من صاحب بصرم نه صاحب نظر، من ديدم نه آنكه فهميدم! «ما شككتُ في الحق مذ أُريتُه!»(9) (از لحظهيى كه معلم غيبىام، ذات اقدس اله، حقايق را به من نمود هيچگاه شك نكردم).
انسان به جايى مىرسد كه چيزى جز حق در آنجا نيست، پس ترديد معنا ندارد؛ زيرا شك، ميان دو چيز باشد.
معرفت شهودى على (ع) به وحى و نبوت
ديدگاه على (ع) درباره آغاز و انجام جهان، روشن شد. آن حضرت در باب موضوع فى ما بين مبدأ و معاد، يعنى مسئله وحى و نبوت، در خطبه قاصعه فرمود: «أرى نور الوحى و الرسالة، و أشم ريح النبوّة»(10) (من نور وحى و رسالت را ديدم و رايحه نبوت را بوييدم)، سپس در ادامه مىفرمايد: رسول اكرم (ص) درباره من فرمود: «[يا على!] إنّك تسمع ما أسمع، و ترى ما أرى، إلاّ أنك لست بنبيٍّ...»(11) [اى على!] همانا تو آنچه را كه من مىشنوم، مىشنوى و آنچه را كه مىبينم، مىبينى، با اين تفاوت كه تو پيغمبر نيستى).
على (ع) عارفانه زندگى مىكند، نور وحى را مىبيند و بوى رسالت را استشمام مىنمايد و همانگونه كه رسول اكرم (ص) به قرآن و نبوت و رسالت خود ايمان شهودى دارد، ايمان او نيز به ولايت و امامت خويش، همچون ايمانش به توحيد و معاد، شهودى است نه از گونه ايمان به غيب
على (ع) در كلام رسول اكرم (ص)
مدح نبوى از عنصر علوى، از حدود قرآن كريم تجاوز نمىكند و نبى اكرم (ص)، على (ع) را در محدوده «قل هو اللّه أحد» ارزيابى، و چنين مىفرمايد: يا على! تو چون «قل هو اللّه أحد» هستى كه اگر كسى آن را يكبار بخواند ثواب يكسوم قرآن، و اگر دو بار بخواند ثواب دوسوم آن، و اگر سه بار بخواند ثواب كل آن را مىبرد. يا على! اگر كسى تو را با قلب دوست بدارد مانند آن است كه يكسوم قرآن را خوانده باشد و اگر، افزون بر محبت قلبى، با زبان هم از تو سخن بگويد و تو را يارى كند گويى دوسوم قرآن را تلاوت كرده، و اگر با قلب مِهرت را بپذيرد و با زبان از ولايتت حمايت كند و با اعضا و جوارح در راهت قدم بردارد، گويى كه تمام قرآن را خوانده است.(12)
على (ع) درباره خود مىفرمايد: «ما للّه نباء أعظم منّي»(13) (براى خداوند خبرى در عالم مهمتر از ولايت من نيست). نيز فرموده است: «ما للّه آية اكبر منّي»(14) (براى خداوند آيت كبرايى غير از من نيست).
ابن ابىالحديد مىگويد: تاريخ قبل از توفان نوح را در دست نداريم ولى پس از توفان، اطمينان دارم مردى به عظمت و شجاعت على (ع) نيامده است!(15) و البته چنين باشد آن كه قدرت، عزت و عظمت مطلقه را مىبيند و «للّه جنود السموات و الارض»(16) و «ما يعلم جنود ربك إلاّ هو»(17) مشهود او است، از كسى هراسى ندارد.
تفاوت عادل و عارف
بين انسان عادل كه مىتوان به او اقتدا كرد با فرد عارف فرق است؛ عادل در فضاى درون بين عقل و نفس، عقل را غالب مىكند و در جهاد اوسط پيروز مىشود، و آنجا كه عقل كارآمد شد، نفس را رام كرد و «هى نفسي أروضها بالتقوى»(18) را پشت سر گذاشت و عاقل گرديد؛ عاقلى كه «ما عبد به الرحمان و اكتسب به الجنان»(19) در كف او است، عادل است و جهاد اوسط را هم پشت سر گذاشته است. بعد از آن مرحله كه جنگ بين قلب و عقل است جهاد اكبر آغاز مىشود. پس قلب به عقل مىگويد: تو معارف را مىفهمى، ولى من مىخواهم آنها راببينم. تو به دنبال علم هستى، اما من به دنبال معلوم. و تو با برهان سخن مىگويى، در حالى كه من به دنبال وجدانم. يعنى آنجا درگيرى بين عقل و قلب و حكمت و عرفان است، و امير موءمنان على (ع) در آن بخش قرار دارد. زاهدى كه خليفه مسلمين است و بيش از يك پيراهن ندارد ــ كه آن را هم بهتازگى شسته و به تن كرده است تا آنجا كه به هنگام قرائت خطبه، براى خشك كردن، آن را حركت مىدهد(20) ــ البته براى او اين امر مهم نيست، چون دلش جاى ديگر است و دنيا را ترك فرمود ولى نه براى رسيدن به آخرت! خلاصه اينكه عارفِ متوسط، از عقل مىرهد تا به دل برسد و عارف كامل، از دل مىرهد تا به دلدار وصل شود.
تفاوت عارف و زاهد
كسى كه دنيا را براى رسيدن به آخرت ترك مىكند، به تعبير مرحوم بوعلى، «مستعيض» است نه زاهد واقعى.(21) زيرا او عوض مىطلبد و تاجر و سوداگر است، نه خداپرستى راستين.
زندگانى عارفانه با زندگى كسى كه نماز را براى رفتن به بهشت يا فرار از جهنّم مىخواند، تفاوت دارد و على (ع) را بنگريد كه درباره نماز چهگونه مىانديشد. وقتى از آن حضرت مىپرسند كه جمله «قد قامت الصلاة» يعنى چه؟ مىفرمايد: يعنى «قد حان وقت الزيارة و المناجات»!(22) وقت زيارت و مناجات فرارسيد، لحظه ملاقات با خدا پيش آمد! آنها كه حكيم يا متكلماند، ضريح ربوبيت را زيارت مىكنند ليكن عارف وقتى از مفهوم گذشت و «از علم به عين آمد و از گوش به آغوش»، مصداق را زيارت مىكند.
از مناجات على (ع) نيز مىتوان به زندگى عارفانهاش پى برد كه مىفرمايد: «هبني صبرت على حرّ نارك فكيف أصبر...»،(23) و هم او بود كه در مناجات شعبانيه فرمود: خدايا من از تو كمال انقطاع را مىخواهم،(24) يعنى ماسواى تو بهگونهيى از من جدا شود كه نفهمم، چون آنقدر غرق در جمال و جلال توام كه ماسوا را به ذهن نمىآورم و اين همان حيات عارفانه است.
حيات عارفانه على (ع)، هم در مسائل سياسى اثر مىگذارد كه مىگويد: «و انه ليعلم أنّ محلّي منها محلّ القطب من الرحى»،(25) و هم در مسائل فرهنگى كه مىفرمايد: «ينحدر عني السيل، و لا يرقى إلي الطير».(26) من آن كوه بلند سيلزايم، همّام خود را در معرض سيل او قرار داد و سيل او را برد.
پىنوشتها و كتابنامه:
1. آمدى، عبدالواحدبن محمد. 1339-1346 ه ش. غرر الحكم و درر الكلم. شرح جمالالدين محمد خوانسارى. با مقدمه و تصحيح و تعليق مير جلالالدين حسينى ارموى (محدث). تهران: انتشارات دانشگاه تهران. ج ؟. ص 540.
2. براى تفصيل مطلب درباره برهان «صديقين»،: صدرالدين شيرازى، محمدبن ابراهيم. 1354 ه ش. المبدأ و المعاد. با مقدمه و تصحيح جلالالدين آشتيانى. تهران: انجمن فلسفه ايران. ص 121.
3. كلينى، محمدبن يعقوب. ــــ . اصول كافى. ترجمه و شرح جواد مصطفوى. تهران: علميه. ج 1. ص 138؛ شريف الرضى، محمدبن حسين. ــــ . نهج البلاغه. ترجمه و شرح علينقى فيضالاسلام. تهران: ــــ. «خطبه 179».
4. نهج البلاغه. «خطبه 179».
5. همان. «خطبه 193».
6. مجلسى، محمدباقربن تقى. 1403 ه ق / 1983 م. بحارالانوار. بيروت: دار احياء التراث العربى. ج 40. ص 153.
7. همان. ج 26. ص 141. خداوند در قرآن (اعراف / 185) فرموده است: «او لم ينظروا فى ملكوت السموات و الارض...» (آيا اينان [در مُلك نظر مىكنند ولى] به ملكوت آسمانها و زمين نمىنگرند؟).
8. نهج البلاغه. «خطبه 189».
9. همان. «خطبه 4».
10. همان. «خطبه 192».
11. همانجا.
12. ابن بابويه (شيخ صدوق)، ابوجعفر محمدبن على. 1348 ه ش. كتاب الخصال. صحّحه و علّق عليه علىاكبر الغفارى. تهران: مكتبة الصدوق. ص 572. ح 1.
13. قمى، ابوالحسن علىبن ابراهيم. 1313 ه ق. تفسير علىبن ابراهيم قمى. طهران: ــ . ج 2. ص 401.
14. همانجا.
15. ابن ابىالحديد، عزالدين. ــــ . شرح نهج البلاغة. تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم. قم: موءسسة اسماعيليان للطباعة و النشر و التوزيع. ج 7. ص 301.
16. «... لشكريان آسمانها و زمين از آن خدا است.» (قرآن: فتح / 4).
17. «... شمار سپاهيان پروردگارت را جز او نداند.» (قرآن: مدثر / 31).
18. «نفس خود را به تقوا خوار مىدارم.» (á : نهج البلاغه. «نامه 45»).
19. اصول كافى. ج 1. ص 11.
20. ثقفى، ابواسحاق ابراهيمبن محمد. 1354 ه ش. الغارات. به اهتمام مير جلالالدين حسينى (محدث). تهران: انجمن آثار ملى. ص 62؛ بحار الانوار. ج 8. ص 739.
21. ابن سينا، حسينبن عبداللّه. 1957-1968 م. الاشارات و التنبيهات. با شرح نصيرالدين طوسى. به تحقيق سليمان دنيا. مصر: دارالمعارف. ج 3. ص 149.
22. ابن بابويه (شيخ صدوق)، ابوجعفر محمدبن على. [1346 ه ق] التوحيد. صحّحه و علّق عليه هاشم الحسينى الطهرانى. بيروت: دارالمعرفة. ص 124.
23. «دعاى كميل».
24. قمى، حاج شيخ عباس. 1390 ه ق. مفاتيح الجنان. تهران: محمد.
25. نهج البلاغه. «خطبه 3».
26. همانجا.
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
اثرات منفی پرحرفی
اثرات منفی پرحرفی
شيخ طوسي در الامالي اين حديث را در اول كتاب آورده كه پيامبر صلي الله عليه واله ميفرمايند كه : در غيرِ ياد خدا سخن نگوئيد ؛زيرا سخن زياد در غير ياد خدا ،سبب قساوت قلب ميشود و دورترين مردم از خدا كسي است كه قساوت قلب داشته باشد.
كليني هم درج2 كافي آورده كه امام صادق عليه السلام فرمودند:
حضرت مسيح علي نبينا واله و عليه السلام ميقرمودند: در غير ياد خدا ،زياد سخن مگوئيد ؛زيرا كساني كه در غير ياد خدا زياد سخن ميگويند؛قسي القلب و سخت دل ميشوند گر چه خودشان ندانند.
علامه حسن زاده آملي در مجلس درس خود فرموده بودند:
يكي از دوستان ميگفت در مراقبتي كه داشتم ،مكاشفه اي روي داد به حضور حضرت رسول الله الاعظم صلي الله عليه وآله شرفياب شدم ازآن حضرت ذكر خواستم فرمودند:من به شما ذكر سكوت ميدهم
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386
تشرف یک جوان مشهدی به محضر مولایمان امام زمان صلوات اله علیه
به نام خدا و با سلام
يكي از از وسائل ارتباط با حضرت بقيةالله عليه السلام اين است كه انسان عشق ومحبت آن حضرت را در دل ايجاد كد و همه روزه دقائق يا سا عاتي با آن حضرت به گفتگو بنشيند. اگر كسي مبتلا به عشق مجازي شده باشد ميداند كه عاشق از همه چيز معشوقش خوشش ميايد و تمام متعلقاتش را دوست دارد ،لباسش را ميبوسد و از ذكر نامش خرسند ميگردد. او دوست دارد كه مردم هميشه محبوبش را مدح كنند و كسي كوچكترين كذمتي از او نكند . عاشق خانۀ معشوقش ،شهر و ديار معشوقش رادوست دارد و حتي هر چه متعلق به او است...من عاشقي را ميشناختم كه چون در نام مغشوقش حرف سين وجود داشت ،به هر نامي كه اين حرف درآن بود عشق ميورزيد ...
بنا براين اگر توئي كه معتقد به وجود مقدس حضرت بقيةالله العظم روحي له الفداء هستس،معرفتي هم از روحيات و صفات آن حضرت ميداشتي و سنخيتي بين تو و ان حضرت بوئ،يعني فطرت و انسانيت را ازدست نداده بودي چه ميخواستي و چه نميخواستس عاشق و دلباخته ان حضرت ميشدي و همۀ متعلقات آن وجود مقدس را دوست مي داشتي و لحظه اي از ياد او غافل نميشدي و در همه جا او را ميديدي و همه جا او را مدح ميكردي و با كساني كه به ان حضرت بي علاقه اند نمي نشستي و دائماً جلب رضايت او را ميكردي....
داستان زير را جناب سيد حسن ابطحي در كتاب جذاب ملاقات با امام زمان عليه السلام از روي نوار سخنراني يك ازعلما كه گويا مرحوم حلبي بودند نوشته اند كه با حذف يك جمله بقيه آن را در ادامه خواهيد ديد:
من در اين راه تجربه هائي دارم ،امشب ميخواهم يكي از آنها را حضور محترم جوانان عزيز مجلس بگويم .نه آنكه فكر كنيد من به پيرمردها بي اخلاصم ،نه اينطور نيست ،ولي جوانها زودتر به ميدان محبت وارد ميشوند و وقتي هم وارد شدند دو منزل يكي ميروند . آنها همان گونه كه نيروي مزاجيشان قويتر از سالخورده ها است ،نيروي روحيشان وقتي در راه محبت افتاد سريعتر حركت ميكند .آنها از يورش به پرش و از پرش به جهش ميافتند و زود به مقصد ميرسند .اين است كه من دوست مي دارم ،حتي المقدور با عزيزان جوان بيشتر حرف بزنم .
يك ماه رمضان در مشهد مقدس تصميم گرفتم دربارۀامام زمان عليه السلام سخن بگويم . شبهاي اول رمضان مواظب مستمعين مجلس بودم كه ببينم پاي منبرم چه كساني خوب به مطالب من گوش ميدهند و چه كساني ازانها خوششان ميايد و چه كساني كسل و بي اعتناي به مطالب من هستند.
ديدم جواني پاي منبر من مي آيد ولي شبها ي اول آن دورها نشسته بود و شبهاي ديگر نزديك و نزديكتر ميشد تاانكه از شبهاي پنجم و ششم پاي منبر مي نشست و از همۀمستمعين زودتر ميآمد و براي خود جا ميگرفت . وقتي من منبر ميرفتم او محو و مات ما بود. من از حضرت ولي عصر عليه السلام حرف ميزدم كه البته شبهاي اول مقداري علمي بود كم كم مطالب از علمي به ذوقي و از مقال به حال افتاد.
وقتي من با يكي دو كلمۀ با حال حرف زدم ديدم ،اين جوان منقلب شد،آنچنان انقلابي داشت كه نسبت به تمام جمعيت ممتاز بود.
يك حال عجيبي ،كه با فرياد ،يا صاحب الزمان ميگفت و اشك ميريخت و گاهي به خود مييچيد و معلوم بود كه او در جذبۀ مختصري افتاده است . جذبۀ او در من تاثير ميكرد،وقتي جذبۀاو در من اثر ميگذاشت حال من بيشتر ميشد ،من هم بي دريغ اشعار عاشقانه و كلمات پر سوزي از زبانم بيرون ميامد و مجلس منقلب مي شد . اين حالات اشتداد پيدا ميكرد ،تا آن شبها ي آخري كه من راجع به وظايف شيعه و محبت به حضرت ولي عصر عليه السلام حرف ميزدم و ميگفتم كه بايد او را دوست بداريم و در زمان غيبت چه بكنيم .
آن جوان به خود مي پيچيد و نعرهاي سوزندۀعاشقانه اي كه از دل بلند مي شد، با فرياد يا صاحب الزمان ،يا صاحب الزمان ميكشيد كه ما هم منقلب ميشديم . در نظرم هست كه يك شب اين اشعار را ميخواندم :
دارندۀ جهان مولاي انس و جان * يا صاحب الزمان ،الغوث و الامان
او مثل باران اشك ميزيخت ،مثل زن جوان مرده داد ميزد و صعقه اي كه دراويش دروغي در حلقه هاي ذكرشان ميزنند و خود را به زمين مياندازند در اينجا حقيقت داشت.او مي سوخت و اشك ميريخت و به حال ضعف مي افتاد و مرا سخت منقلب ميكرد
انقلاب من هم طبعاً جمعيت را منقلب ميكرد. ضمناً جمعيت هم از اين تعداد كه در اينجا هست اگر بيشتر نبود كمتر هم نبود .
يعني تمام فضاي مسجد گوهر شاد و چهار ايوانش پر از جمعيت بود لااقل پنج هزار نفر درآن مجلس نشسته بودند ... از اين گوشۀ مجلس يا صاحب الزمان ،از آن گوشۀمسجد يا صاحب الزمان گفته ميشد و مجلس حال عجيبي داشت . بالاخره ماه مبارك رمضان گذشت ،منبرهاي من هم تمام شد . اما من تصميم گرفتم كه آن جوان را پيدا كنم . زيرا همان طوري كه شما مشتري خوبتان را دوست مي داريد ما منبريها هم مستمع با حالمان را دوست ميداريم . خلاصه من به او دل بسته بودم .
آري من شيفته و فريفته و عاشق دلسوختۀ آن كسي هستم كه عقب امام زمان عليه السلام برود . من عاشق ِعاشق امام زمانم ،عاشق محب امام زمانم ،بالاخره از اين طرف و آن طرف و ازاطرافيانم سوال كردم كه آن جوان كه بود و چه شد و آدرسش كجاست؟
معلوم شد كه او نيم باب دكان عطاري در فلان محلۀ مشهد دارد ،من حركت كردم و رفتم به درهمان مغازه به سراغ اين جوان . ديدم دكان بسته است، از همسايه ها پرسيدم يك جواني با اين خصوصيات در اينجا است؟ آنها جواب مثبت دادند و اسمش را به من گفتند.
گفتم : او كجاست؟ آنها به من گفتند :او بعد از ماه رمضان دو سه هفته مغازه را بازكرد ولي حالش يك طور ديگري شده بود و يك هفته است مغازه را تعطيل كرده و ما نميدانيم او كجاست !! جوانها خوب دقت كنيد اين سرگذشتي است كه من بلاواسطه براي شما نقل ميكنم بالاخره بعد از حدود سي روز در خيابان تهران،در در مشهد كه منزل من هم همانجا بود ،وقتي از منزل بيرون آمدم اين جوان به من رسيد،اما چه جور؟ لاغر شده ،رنگش زرد و زار شده ،گونه هايش فرورفته ،فقط پوست و استخواني از او باقي مانده است !!
وقتي به من رسيد اشكش جاري شد و نام مرا ميبرد و ميگفت: خدا پدرت را بيامرزد خدا به تو طول عمر بدهد ،هي گريه ميكند و صورت و شانه هاي مرا مي بوسد. دست مرا گرفته و با فشار ميخواست ببوسد!!
به او گفتم :چي شده بابا جان چيه؟
او با گريه و ناله ميگفت: خدا پدرت را بيامرزد ، خدا به تو طول عمربدهد ،هي دعا ميكرد و گريه ميكرد و ميگفت:راه را به من نشان دادي ،مرا به راه انداختي ،الحمد لله و المنه به منزل رسيدم ،به مقصودم رسيدم ،خدا باباتُ بيامرزه !!
آن وقت بنا كرد به گفتن. قصه اش را نقل كرد و حالا گريه ميكند و مثل ابر بهار اشك ميريزد
شما توي دندۀمحبت حتي محبتهاي مجازي نيافتاده ايد اگر در محبتهاي و عشقهاي مجازي مختصر سيري كرده بوديد ميفهميديد من چه ميگويم،دراو يك حالي پيداه شده بود كه وقتي اسم محبوب را ميبرد بدنش ميلرزيد.
بالاخره گفت : شما در آن شبهاي ماه رمضان دل ما را آتش زديد دلم از جا كنده شد. عشق به امام زمان عليه السلام پيدا كردم . همانطور بود كه شما ميگفتيد. دل در گذشته به كلي متوجه ان حضرت نبود. اين هم كه درست نيست . كم كم دل من تكان خورد و رفته رفته علاقه پيدا كردم كه او را ببينم . ولي در فراقش التهاب و اشتعال قلبي در سينه ام پيدا شد ،بطوري كه شبهاي آخر ،وقتي يا صاحب الزمان ميگفتم بدنم ميلرزيد! دلم نميخواست بخوابم ! دلم نم خواست چيزي بخورم ،فقط دلم ميخواست بگويم يا صاحب الزمان و بروم دنبالش تا او را پيدا كنم .
وقتي ماه رمضان تمام شد رفتم تا مغازه را باز كنم ديدم دل به كسب و كارندارم! دلم فقط به يك نقطه متوجه است و از غير او منصرف است دلم مي خواهد دلدار را ببينم ! با كسب و كار ،كاري ندارم دلم ميخواهد محبوبم را ببينم به زندگي علاقه ندارم ،به خوراك و پوشاك علاقه ندارم ديگر دلم نمي خواهد با مشتري حرف بزنم ديگر دلم نميخواهد در مغازه بنشينم ! دلم ميخواهد اين طرف و ان طرف بروم تا به محبوب ماه پيكر برسم از دكان دست برداشتم و آن را بستم و رفتم به دامن كوه ،كوهسنگي
(اين كوهي است كه در مقابل قبلۀ مشهد واقع شده و آن وقت نيم فرسخ با مشهد فاصله داشت ولي حالا جزء شهر مشهد شده است)
آن زمان بيابان بود ،من رفتم درآن بيابان ،روزها در آفتاب و شبها در مهتاب هي داد ميزدم كه محبوبم كجائي؟
عزيزدلم كجائي؟
آقاي مهربانم كجائي؟
« ليت شعري اين استقرت بك النوي (به همين مضامين)عزيز عليَ ان اري الخلق و لاتري»
آن بلبل مستيم كه دور از گل رويت
اين گلشن نيلوفري آمد قفس ما ....
(اقا جان ، عزيز دل ) هي ناله كردم
(اينجا اشك ميريخت و گاهي هم دستهايش را ميگذاشت روي شانۀ من سرش را ميگذاشت روي دوش من )
ميگفت :آنجا گريه كردم ،سوختم ،آنجا زار زدم .
خدا پدرت را بيامرزد،عاقبت روي آتش دلم آب وصال ريختند،عاقبت محبوبم را ديدم ،عاقبت سر به پايش نهادم،(آن وقت شروع كرد به گفتن چيزهائي كه من نمي توانم بگويم ،نبايد هم بگويم )
وقتي گريه هايش را تمام كرد ديدم صورت مرا بوسيد و گفت: خداحافظ ...
من يك هفتۀ ديگر بيشتر زنده نيستم ! گفتم چرا؟ گفت: به مطلبم رسيدم! به مقصودم رسيدم صورتم به پاي يار و دلدارم نهاده شد. ترسيدم كه بيشتر در دنيا بمانم اين قلب روشن من باز تاريك شود. اين روح پاك ،دوباره آلود شود لذا درخواست مرگ كردم ،اقا پذيرفتند
خدا حافظت ،ما رفتيم تو را به خدا سپرديم مرا دعا كرد و آن جوان پس از شش يا هفت روز ديگر از دنيا رفت .
حالا جوانها ،شما نااميد نباشيد، او با شما فرقي نداشت،او با امام زمان عليه السلام قوم و خويشي نداشت كه شماها بيگانه باشيد . دل پاك ميخواهند،دا بدهيد ببينيد به شما توجه ميكنند يانه.
بنماي رخ ،كه خلقي واله شوند و حيران
مولا جان ،آقا جان ،بگشاي لب ،كه فرياد از مرد و زن برآيد ...
(قربان لبهايت بروم)
بيا سخن بگو با جوانهاي ما ،كه گوش ميدهند به كلامت ،يابن العسكري از زبان هر كه عاشق است ميگويم :
از حسرت دهانت،جانها به لب رسيده * كي درد دردمندان ،ازآن دهان برآيد
بگشاي تربت ما ،بعد از وفات وبنگر* كزآتش فراقت ،دود از كفن برآيد
خدايا به محبت ذاتيت به خاتم الانبيا عشق و محبت و شوق امام زمان را در دل تمام اين جمعيت امشب قرار بده .الهنا به حبيبت خاتم الانبيا دل اين جمعيت از مرد و زن،عالم و عامي بچه و بزرگ از محبت وعشق به امام زمان عليه السلام مملو و سرشار فرما
پايان آنچه از منبر نقل شده
منبع: كتاب ملاقات با امام زمان البته خودم هم از بزرگي همين داستان را شنيدم و او نقل ميكرد ان واعظ مرحوم حلبي از دلسوختگان حضرت مهدی صلوات الله علیه بوده است
پنجشنبه چهارم مرداد 1386
در مدح اميرالمونين عليه السلام از كتب اهل سنت و تبریک ولادت ایشان
به نام حضرت دوست و با سلام
ميلاد مسعود پيشواي رو سفيدان عالم ، درب ورود به شهرعلم پيامبر صلي الله عليه و اله ،همو كه فرمود «سَلوني قبل ان تفقدوني» آن يگانه مرد عرصه معرفت كه فرمود «لو كشف الغطا لم ازددت ايمانا» يعني امير المومنين عليه السلام را به امام زمان عليه السلام و همه دوست داران آن حضرت تبريك و تهنيت عرض ميكنم.احاديث ذيل از زبان پيغمبر درمدح اوست كه اهل سنت نقل كرده اند.
«حق علي عليه السلام علي كل مسلم حق الوالد علي الولده»
حق علي عليه السلام بر هر مسلماني مانند حق پدر بر فرزند خويش است منابع:فرائد السمطين ج1 ص 296 ،الفصول المائة ج 3 ص 153
«علي خَير البَشر مَن شك فيه فقد كفر » علي عليه السلام بهترين بشر است هر كه در اين مطلب شك كند پس به تحقيق كافر شده
منابع:كنز العمال ج6ص 159 و كنوز الحقايق ص98 و الفردوس ج3 ص62
«علي بن ابي طالب اميني غداً في القيامة، و صاحب رايتي في القيامة،علي مفتاح خزائن رحمة الله» علي عليه السلام در روز قيامت امين من و صاحب پرچم من است علي كليد گنجهاي رحمت خداوند است.منابع:فرائد السمطين ج1 ص144 و فصول الماةج3 ص 359
«يا علي لو انّ عبدا عبد الله مثل ما قام نوح في قومه و كان له مثل جبل احد ذهبا ،فانفقه في سبيل الله و مدّ في عمره حتي حج الف عام علي قدميه ثم قتل بين الصفا و المروة مظلوماً ثم لم يوالك يا علي لم يشمّ رائحةالجنة و لم يدخلها»
يا علي اگر بنده اي خدا را عبادت كند به اندازهاي كه نوح در ميان قومش تيلبغ كرد و به اندازۀ كوه احد صلا داشته باشد و در راه خدا آن را انفاق كند و آنقدر عمرش طولاني شود كه هزار سال با پاي پياده حج بجا اورد پس از آن بين صفا و مروه مظلومانه كشته شود و ولايت تورا نداشته باشد اي علي جان بوي بهشت به مشامش نخواهد رسيد
منابع: نزهةالمجالس ج2 ص 207،فردوس ديلمي ج2 ص 142و الفصول المائة ج 3 ص296
چو در اين آسمان قدري پريدم
نگه کردم به هر چيزي رسيدم
تعجب کردم از آني که ديدم
که از هر ذره اي اين را شنيدم
تمام لذت عمرم همين است
که مولايم اميرالمومنين است
*****
ز مهر او سرشت من ، جمال او بهشت من
هم اندر روضه ي رضوان علي گويم علي جويم
بزودي جواب عزيزاني را كه در بخش نظرات سوال كرده بودند
را زير همان نظرات خواهم نوشت
سه شنبه دوم مرداد 1386
داستاني از لطف و هدايت الهي
با سلام و عرض معذرت بابت تاخير طولاني
يكي از دوستان چنين نقل ميكرد كه:در ماشين نشسته و مُشرُّف به كربلاي معلي مي شدم ،سفر من از ايران بود. در نزديكي صندلي من جواني ريش تراشيده و فرنگي مآب نشسته بود لهذا سخني بين ما و او ردّ و بدل نشد. ناگهان صداي اين جوان دفعتاً به زاري و گريه بلند شد. بسيار تعجب كردم،پرسيدم سبب گريه چيست ؟گفت :پس اگر به شما نگويم به چه شخصي بگويم . من مهندس راه و ساختمان هستم . از دوران كودكي تربيت من طوري بود كه لا مذهب بار آمده بودم و طبيعي بودم و مبدأ و معاد را قبول نداشتم فقط در دل خود محبتي به مردم ديندار احساس ميكردم خواه مسلمان باشند يا مسيحي يا يهودي .
شبي در محفل دوستان كه بسياري بهائي بودند حاضر شدم و تا ساعتي چند به لهو و لعب و رقص و غيره اشتغال داشتم. پس از گذشت زماني در خود احساس شرمندگي نمودم و از افعال خودم خيلي بدم آمد ناچار از اتاق خارج شده به طبقه فوقاني رفتم و درآنجا تنها مدتي گريه كردم و چنين گفتم:اي آنكه اگر خدائي هست آن خدا توئي،مرا درياب. پس از لحظه اي به پائين آمدم . شب به پايان رسيد و تفرّق حاصل گرديد. فرداي ان شب به اتفاق رئيس قطار و چند نفر از بزرگان براي مأموريت فنّي خود عازم مسافرت به مقصدي بوديم ،ناگهان ديدم از دور سيدي نوراني نزديك من امد به من سلام كرد و فرمود با شما كاري دارم ،وعده كردم فردا بعد از ظهر از او ديدن كنم . اتفاقاً پس از رفتن او بعضي گفتند: اين بزرگوار است و چرا با بي اعتنائي جواب سلام او را دادي؟چون وقتي آن سيد به من سلام كرد گمان كردم او احتياجي دارد و براي اين منظور اينجا پيش من آمده . از روي تصادف رئيس قطار فرمان داد كه فردا بعد از ظهر كه كاملاً تطبيق با همان وقت معهود{وقتي كه براي ديدن سيد قرار گذاسته بود}مينمود بايد فلان مكان بوده و دستوراتي چنين و چنان به من داد كه بايد عمل كني ،من با خود گفتم بنا براين نميتوانم ديگر به ديدن سيد بروم . فردا چون وقت كار محولّۀ رئيس قطار نزديك مي شد در خود احساس كسالت و كم كم تب شديدي روي نموده به قسمي كه بستري شدم به طوري كه طبيب براي من آوردند و طبعاًاز رفتن براي مأموريتي كه رئيس قطار داده بود معذور گرديدم .
پس ازآنكه فرستادۀ رئيس قطاراز نزد من بيرون رفت ديدم تب فرو نشست و حالم به حالت عادي برگشت كاملاً خوب و سرحال خود را ديدم ،دانستم بايد در اين ميان سرّي باشد، از اين رو برخاسته به منزل سيد رفتم ،به مجرد آنكه نزد او نشستم فوراً يك دوره اصول اعتقاديه با برهان و دليل براي من گفت به طوري كه من مؤمن شدم و سپس دستوراتي به من داد فرمود:فردا نيز بيا ،چند روزي همچنان نزد او رفتم . هنگاميكه پيش روي او مي نشستم آنچه از امور واقعه روي داده بود براي من بدون ذرّه اي كم و بيش حكايت مينمود و ار افعال و نيّات شخصي من كه احدي جز من برآنها اطلاع نداشت بيان مي نمود !!!. مدتي گذشت تا اينكه شبي از روي ناچاري در مجلس دوستان شركت كردم و ناچار شدم قماري بنمايم. فردا چون خدمت او رسيدم فوراً فرمود :آيا شرم و حيا ننمودي كه اين گناه كبيرۀ موبقه را انجام دادي ؟ اشك ندامت از ديدگان من سرازير شد گفتم : غلط كردم ،توبه كردم ،فرمود: غسل توبه كن و ديگر چنين منما؛و سپس دستوراتي ديگر فرمود . خلاصه به طور كلّي رشتۀ كارم را عوض كرد و برنامۀ زندگي مرا تغيير داد . چون اين قضيه در زنجان اتفاق افتاد و بعداً خواستم به طهران حركت كنم امر فرمود كه بعضي از علما را در تهران زيارت كنم و بالاخره مأمور شدم كه براي زيارت اعتاب عاليات بدان صوب مسافرت كنم .اين سفر ،سفري است كه به امر آن سيد بزرگوار مينمايم . دوست ما گفت : در نزديكي هاي عراق دوباره ديدم ناگهان صداي او به گريه بلند شد ، سبب را پرسيدم گفت :
((الان وارد خاك عراق شديم چون حضرت ابا عبدالله عليه السلام به من خير مقدم فرمودند)).
منظور اينكه اگر كسي واقعاً از روي صدق و صفا قدم در راه نهد و از صميم دل هدايت خود را از خداي خود طلب نمايد موفق به هدايت خواهد شد اگرچه در امر توحيد نيز شك داشته باشد .
داستان فوق را مرحوم علامه سيد محمد حسين حسيني تهراني در كتاب خود نگاشته اند.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

