تبليغاتX
یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب

یکشنبه چهاردهم تیر 1388

پرتوي از فضايل اميرالمؤمنين از منظر اهل سنت و...

يا مَنْ اَرْجُوهُ لِكُلِّ خَيْرٍ وَ آمَنُ سَخَطَهُ عِنْدَ كُلِّ شَرٍّ  يا مَنْ يُعْطِى الْكَثيرَ بِالْقَليلِ يا مَنْ يُعْطى مَنْ سَئَلَهُ يا مَنْ يُعْطى مَنْ لَمْ يَسْئَلْهُ وَمَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَرَحْمَةً اَعْطِنى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ خَيْرِ الدُّنْيا وَجَميعَ خَيْرِ الاْخِرَة وَاصْرِفْ عَنّى بِمَسْئَلَتى اِيّاكَ جَميعَ شَرِّ الدُّنْيا وَشَرِّ الاْخِرَةِ فَاِنَّهُ غَيْرُ مَنْقُوصٍ ما اَعْطَيْتَ  وَ زِِدْنى مِنْ فَضْلِكَ يا كَريمُ يا ذَاالْجَلالِ وَالاِْكْرامِ يا ذَاالنَّعْماَّءِ وَالْجُودِ يا ذَاالْمَنِّ وَالطَّوْلِ حَرِّمْ شَيْبَتى عَلَى النّارِ  

  با سلام

میلاد پربرکت امام المتقین وصراط المستقیم، قائد غرّالمحجلین امیرالمومنینعلی بن ابیطالبرا به امام زمان صلوات الله علیه و همه محبان ان حضرت تبریک میگویم.مطلب زیر را همه محبان ان حضرت تقدیم میکنم:

پرتوي از فضايل اميرالمؤمنين از منظر اهل سنت

" اي سروران من ، در مقام ثنا و ستايش شما توان آن را ندارم كه فضائلتان را به شماره آورم و درمدحتان به عمق عظمت شما نمي رسم ." ( فرازي از زيارت جامعه كبيره )

اميرالمؤمنين (ع) مظهرالعجائب و معجزه ی بزرگ الهي است كه عقل ها درشناخت وجوه وجود مقدسش حيرانند و دوست و دشمن مديحه سراي حضرتش مي باشند.

ابن ابي الحديد ، دانشمند سني مذهب وشارح نهج البلاغه در توصيف اميرالمؤمنين مي نويسد: چه گويم درباره ی مردي كه حتي دشمنان و ستيزگران با او هم ، سر به آستان فضائلش فرود آورده اند و انكار مناقب و كتمان فضائل او را تاب نياوردند، ( سپس با اشاره به مطالب قبلي خود ادامه مي دهد) و تو دانستي كه بني اميه ( و به ويژه معاويه) چون به حكومت اسلامي در شرق و غرب زمين چيره شدند، به هر نيرنگي در خاموش كردن نورعلي بن ابي طالب كوشيدند و حقايق را برعليه او تحريف كردند، عيب هايي براي او جعل و بر روي منابر لعنش كردند، مدح گويان او را تهديد كردند ، به حبس كشيدند ، كشتند و از نقل رواياتي كه حاوي فضائل و مايه ی بلند آوازگي او مي شد جلوگيري نمودند، تا آنجا كه اجازه نمي دادند نام او بر كسي نهاده شود، اما اين حيله ها جز بر والايي و سرافرازي او نيفزود، همچون مشك كه هر چه بر آن سرپوش نهند، بويش بپيچد و چنان خورشيد كه چهره اش با كف دستي پوشيده نگردد و چون روز روشن كه اگر چشم برآن ببندي، ديدگان بسياري آن را مي بيند.(1) معاويه يكي از ياران نزديك اميرالمؤمنين (ع) را به حضور خواست و از او خواست تا علي(ع) را توصيف كند. آن شخص كه " ضرارة بن ضمرة " نام داشت، در حضور دشمن كينه توز اميرالمؤمنين (ع) در وصف آن حضرت چنين گفت:" به خدا سوگند كه او بسيار دورانديش و نيرومند بود، به عدالت سخن مي گفت و با قاطعيت كارها را به سرانجام مي رساند. علم از جوانب وجودش مي جوشيد و حكمت از زبانش فرو مي ريخت . از زرق و برق دنيا وحشت داشت و با شب و تنهايي آن مأنوس بود. بسياراشك مي ريخت و فراوان مي انديشيد. لباس زبر و سخت و غذاي فقيرانه را مي پسنديد، در ميان ما همچون يكي از ما بود. اگر چيزي درخواست مي كرديم مي پذيرفت و اگراز او دعوتي مي نموديم قدم رنجه مي نمود. با اين همه كه به ما نزديك بود و ما را به خود نزديك مي ساخت ، چندان باهيبت بود كه در حضورش جرأت سخن گفتن نداشتيم.

آن بزگوار، اهل ديانت را بزرگ مي شمرد و بينوايان را به خود نزديك مي ساخت. نه نيرومند به باطل در او طمع داشت و نه ناتوان از عدالتش نوميد بود. به خدا سوگند يك شب به چشم خود ديدم كه به عبادت ايستاده بود و در تاريكي فراگير شب ، دست به محاسن گرفته و چون مارگزيده به خود مي پيچيد و چون مصيبت زده مي گريست و مي گفت: اي دنيا، ديگري را بفريب. آيا به من رو كرده اي؟ هيهات كه من سه طلاقه ات كرده ام و بازگشتي در آن نيست. عمرت كوتاه ، خطرت بزرگ و عيشت ناچيز است، آه از توشه اندك و سفر دراز و راه ترسناك."( سفينة البحار2/657، ماده وصف) سخن كه بدينجا رسيد اشك در چشمان معاويه حلقه زد... اما همين معاويه كه فضائل اميرالمؤمنين (ع) را مي شنيد و مي شناخت به كينه هاي بدر و احد و به طمع قدرت ، چنان با آن حضرت دشمني مي ورزيد كه لعن او را در خطابه ها و منابر، در سراسر كشور بزرگ اسلامي ، لازم الاجرا ساخت و طي بخشنامه اي به امراي خود، نسبت به هر كس كه فضيلتي درباره ی علي بن ابي طالب(ع) نقل كند از خود سلب مسؤوليت نمود. ( بدين معنا كه حاكمان مناطق مختلف مي توانستند هر بلايي بر سر چنين شخصي در آورند)

اكنون شمه اي از فضائل نقل شده اميرالمؤمنين(ع) را تماماً از كتب برادران اهل سنت مي آوريم تا ملاحظه كنيد كه چگونه خداوند نور خود را تمام مي كند و فضائل شخصيتي را كه شصت سال در سرزمين اسلام به دستور معاوية بن ابي سفيان لعن او در هر جا واجب شمرده مي شد، منتشر ساخته است.

1- قرآن كريم در سوره ی بقره، پس از توصيف پرهيزگاران مي فرمايد:" آنان بر هدايتي از جانب خداوند قرار دارند و آنان رستگارانند، پيامبر اكرم(ص) به علي بن ابي طالب اشاره نموده وبه سلمان فرمود: " اي سلمان اين مرد و حزب او در قيامت رستگارند ."(4)

2- هنگامي كه در شب هجرت رسول اكرم(ص) اميرالمؤمنين (ع) در جاي آن حضرت خوابيد، خداوند متعال اين آيه را نازل فرمود:" از مردم كساني هستند كه جان خود را در راه جلب رضايت خداوند تقديم مي دارند و خداوند به بندگان خود رئوف است."(بقره /207)

از ابن عباس نقل شده كه شأن نزول اين آيه را در مورد آن حضرت دانسته و مي افزايد: خداوند در آن شب ، جبرئيل و ميكائيل را فرمان داد تا به نزد علي(ع) فرود آيند. آنگاه جبرئيل گفت: اي پسر ابوطالب چه كسي مانند تو است؟ خداوند به واسطه ی تو بر فرشتگان مباهات مي ورزد.(3)

3- در آيه ی 82 سوره ی "طه" خداوند متعال مي فرمايد: " و من قطعاً نسبت به كسي كه به سوي من بازگشت كند و ايمان آورد وعمل صالح انجام دهد، سپس هدايت يابد ، آمرزنده هستم." با اندك تأملي در متن آيه ی شريفه، اين سؤال به ذهن متبادر مي شود كه اين چگونه شرطي براي دست يافتن به مغفرت الهي وآمرزش است؟ ايمان، عمل صالح و سپس هدايت يافتگي! مگرپس از ايمان و عمل صالح، هدايت كامل نگرديده كه خداوند آن را به عنوان شرطي مستقل و پس از ايمان وعمل صالح مي افزايد؟

پاسخ در تبيين پيامبر اكرم(ص) نهفته است كه آيه را چنين توضيح فرمودند: هر كس ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد و سپس با ولايت علي بن ابي طالب هدايت يابد.(4)

4- خداوند متعال در سوره ی " يس" مي فرمايد:" همه چيز را در امام مبين به شماره در آورده ايم" يعني علوم همه چيز را در آن جمع كرده ايم. اصحاب از رسول خدا(ص) پرسيدند: آيا منظور تورات ، انجيل يا قرآن كريم است؟ حضرت به علي بن ابي طالب اشاره نموده و فرمودند: خير، امامي كه خداوند علم همه چيز را در وجود او نهاده اين شخص است.(5)

5- درسوره ی "تكاثر"، خداوند متعال پس از آنكه زياده طلبي انسان تا دم مرگ را به او گوشزد مي كند، با لحني شديد ، مرگ را به ياد مي آورد و هشدار مي دهد" هرگز چنين نيست اگر به علم يقيني مي دانستيد، قطعاً و به يقين درآن روز از نعمت سوال خواهيد شد." در تفسير آيه ی آخر چنين نقل شده كه نعمت مورد سؤال ، ولايت علي بن ابي طالب است.(6)

6- از پيامبر اكرم نقل شده كه فرمودند:" هنگامي كه خداوند اولين و آخرين را جمع كند و صراط بر جهنم نصب گردد، هيچكس از آن عبور نخواهد كرد مگر آن كس كه براتي حاكي از ولايت علي بن ابي طالب همراه دارد." (7)

7- در آخرين آيه از سوره ی "رعد"، خدا به پيامبرش تسلي مي دهد كه اگر كافران مي گويند تو پيامبر نيستي، به آنان بگو دو شاهد دارم كه مرا كفايت مي كنند، الله و كسي كه علم الكتاب در نزد اوست. روايات شيعه و بسياري از روايات اهل سنت ، دلالت دارد كه شاهد دوم يعني آن كسي كه صاحب علم الكتاب است، اميرالمؤمنين علي بن ابي طالب است.(8)

توجه فرماييد كه اميرالمؤمنين (ع) در اين آيه صاحب علم كتاب معرفي شده و اين در حالي است كه قرآن كريم در سوره ی نمل شخصي از ياران سليمان پيامبر (ع) را به عنوان صاحب جزئي از علم كتاب معرفي نموده و بيان مي دارد كه وي توانست تخت سلطنتي ملكه سبا را در يك چشم بر هم زدن از يمن به بيت المقدس بياورد و علي بن ابي طالب صاحب تمام اين علم است.

آيه ی مورد بحث ، شمه اي از ولايت تكويني به معناي قدرت تصرف در عالم وجود است كه ائمه ی معصومين (ع) داراي آن بوده اند.

پي نوشتها:

1- شرح نهج البلاغه،1/17.

2- شواهد التنزيل ، ج1، صص 69-70/ تاريخ دمشق ، ج 2، ص 346.

3- مستدرك الصحيحين، ج 3، ص 132/ تاريخ دمشق، ج 1، ص138- تفسير فخر رازي « تفسير طبري » تفسير قرطبي- احياء علوم الدين، ج 3، ص 238.

4- شواهد التنزيل ، ج 1، صص 375-377/ الصواعق المحرقة 91 چاپ مصر- ينابيع المودة باب ، ج 36، ص 110.

5- ينابيع المودة باب 14، صص 77-76.

6- شواهد التنزيل ، ج 2، ص 368/ ينابيع المودة 112 و 111.

7- مناقب ابن مغازلي 42 / لسان الميزان ابن حجر عقلاني ، ج 1، ص 51/ ميزان الاعتدال ذهبي،ج 1، ص28/ الصواعق المحرقة ، ص 75/ الرياض النضره محب طبري ، ج 3، ص 167.

8- شواهد التنزيل ، ج1، صص 307-310/ الاتقان سيوطي ، ج 1، ص 13/ ينابيع المودة ، ص 102/ تفسير قرطبي، تفسير روح المعاني، تفسير طبري ، الله المنثور ، تفسير خازن.

منبع:

http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=static&UID=71944

++++++

پيغمبراکرم ـ صلّى اللّه عليه وآله و سلّم ـ فرمود:

« يا على، اگر بيم آن را نداشتم که مسلمانان دربارهى تو آن کنند که مسيحىها درباره حضرت عيسى (ع)نمودند، درباهى تو چيزى مىگفتم که به هر کجا گذر کنى از خاک کف پايت تبرک جويند. »

مرحوم آية الله العظمي بهجت رحمه الله علیه در تفسير حديث بالا مي فرمودند:

تازه پيامبر هنوز على ـ عليهالسّلام ـ را معرفى نکرد.با اين که اين همه بيانات در اين حديث و احاديث ديگر فرموده است. فضايل على ـ عليهالسّلام ـ گفتنى نيست، حقّ است اما گفتنى نيست! زيرا ما ضعيفُ العقل و الايمان هستيم و ظرفيت نداريم. اگر بيان مى کرد، بسيارى از مردم کافر میشدند و عدّه اى معدود ايمان می آوردند، هم چنان که درباره ى حضرت عيسى مسيح (ع) چنين اتفاق افتاد

+++++++++++

حُرّه دختر حلیمه سعدیّه ( مادر رضاعی رسول الله ، که از شیعیان و دوستداران حضرت علی (ع) بود) که زمان پیری اش مصادف شد با حکومت استبداد تاریخ حجاج بن یوسف ثقفی (لعنته الله علیه) که یکی از ستمگران و خونخواراناست و از طرف عبد الملک مروان سردار و حاکم عراق بود و او در زمان حکومتش بسیاری از شیعیان را به شهادت رساند و ده ها هزار نفر از مردم راهلاک کرد . روزی حجاج حره را احضار کرد و به او گفت: شنیده ام که توعقیده داری علی ابن ابی طالب از ابوبکر و عمر و عثمان برتر و بالاتر است؟

حُرّه گفت: خیر من این عقیده را ندارم، بلکه عقیده ی من جامع تر است. مولا امیر المومنین(ع) نه تنها که از این سه نفر بالاتر و والاتر است بلکه از تمام انیبا به غیر از رسول الله محمد (ص) والاتر و با فضیلت تر است و

این عقیده ی من نیست بلکه خداوند او را (علی علیه السلام)بر تمام انبیا بالاتر می داند و قرآن نیز گواهی آن را می دهد.

او از حضرت آدم والاتر است زیرا به فرموده قرآن کریم :

چون آدم علیه السلام به درخت ممنوعه نزدیک شد ، خداوند عمل او را نپذیرفت. اما خدا در قرآن خطاب به مولا علی(ع) می فرماید:عمل شما خانواده ی عصمت و طهارت مقبول درگاه حق است. در جای دیگر می فرماید: خداوند به آدم فرمود: به درخت نزدیک نشوید. ولی حضرت آدم ترک اولی کرد( ترک اولی بر مردم عادی گناه و برپیامبران جایز نیست.) و به آن نزدیک شد و میوه ی آن را خورد. اما خداوندهمه چیز دنیا را بر امیر المومنین حلال کرد و ولی حضرت به دنیا اصلاً اعتنانکرد.

.اما راجع به حضرت نوح علیه السلام؛

خداوند در قرآن می فرماید: او دارای زنی بدکار و کافر بود اما مولایم علی(ع) همسری داشت که خداوند رضایت خود را در رضایت او قرار داده بود.

اما در مورد حضرت ابراهیم (ع)؛

وی به خداوند عرض کرد که : خداوندابه من رستخیز را نشان بده. ندا رسید که مگر ایمان نیاوردی؟ عرض کرد که چرا ایمان آوردم ولی می خواهم به یقینم افزوده گردد. اما مولا علی(ع) فرمود:اگر پرده ها عقب رود تا من غیب را ببینم برای من هیچ فرقی نمی کند و یه یقینم افزوده نمی گردد یعنی یه قدری یه قیامت ایمان دارم که گویی هر لحظه قیامت را می بینم.

اما حضرت موسی (ع)

وقتی خداوند به او امر کرد که برای دعوت به سوی فرعون برو، حضرت موسی عرض کرد: می ترسم مرا بکشد زیرا یک نفر ازآن ها را کشته ام.. اما شبی که کفار تصمیم گرفتند حضرت رسول الله را به قتل برسانند، پیامبر فرمود یا علی آیا جای من می خوابی؟ حضرت علی (ع) با کمال میل و اشتیاق قبول کرد و جای پیامبر خوابید تا جان پیامبر در امان باشد.

اما درباره ی حضرت عیسی (ع)؛

حضرت مریم علیهما سلام در عبادتگاه زندگی می کرد، وقتی وضع حملش نزدیک شد ، ندا رسید که این جا عبادتگاه است و به احترام این عبادتگاه حضرت مریم از مسجد الاقصی خارج شد و در بیابان کنار درختی وضع حمل

کرد.اما وقتی که فاطمه مادر مولا ایشان را حامله بود پرده ی کعبه را گرفت و

خدا او را به حق مولودش قسم داده و در نتیجه کعبه شکافته شد و او در خانه یخدا مولایم علی را به دنیا آورد.

بله این است فضایل مولا امیر المومنین که او را والاتر و با فضیلت از پیامبران اولو العزم قرارداده است.

++++++

یکی از جالب ترین فضائل امام علی این بود که بعد ازگذشت سه روز ازتولد شان اميرمؤمنان «عليه‌‌السّلام» همراه با مادر بزرگوارشان از کعبه بيرون آمدند، اول با پدر خود حضرت ابو طالب مواجه شده، به ايشان سلام کردند.

سپس به پيامبراکرم«صلّي‌الله‌عليه‌و‌آله‌و‌سلّم» با جمله «السلام عليک يا رسول الله و رحمة الله و برکاته» سلام و به اذن خدا، شروع به تلاوت آيات ابتدايي سورۀ «مؤمنون» کردند و این در حالی بود که نبی اكرم«صلّي‌الله‌عليه‌و‌آله‌و‌سلّم» در آن زمان مبعوث به رسالت نشده بودند !!!!

 

این هم لینک به شعر بسیاربسیار زیبا هر کس به کسی نازد ما هم به علی ناریم از جبار آیدینلو حتما بخونیدش!!!

از همه عزیزان در اینماه پر از برکت  التماس دعا دارم.  یا علی

نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 22:49 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388

اگر مراد رسول خدا (ص) از حديث غدير ، ولايت امير مؤمنان (ع) بود ، چرا در سقيفه به آن احتجاج نشد؟

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام به همه بزرگواران

شهادت مظلومانه حضرت زهرا سلام الله علیها را به امام زمان صلوات الله علیه و همه شما تسلیت میگویم

مطلب زیررا در پاسخ به سوال جناب hesam از سایت ولی عصر(عج)نقل کردم:

اگر مراد رسول خدا (ص) از حديث غدير ، ولايت امير مؤمنان (ع) بود ، چرا در سقيفه به آن احتجاج نشد؟

 شبهه :

مطلبى كه بر ما مجهول است اين است كه چرا در اجتماع سقيفه كسى از مهاجر و انصار سخنى از حديث غدير با وجود مسلّميت آن به ميان نياورده است .

اگر طرفداران حضرت على از اين حديث كه از تاريخ صدور آن كمتر از يكسال مى‏گذشت و بايستى همه كسانى كه در حجة الوداع حاضر بودند آن را بخاطر داشته باشند ذكر مى‏كردند، سرنوشت اسلام طورى ديگر مى‏شد .

 «نعوذ باللّه همه مرتد شدند و حكم پيامبر را ناديده گرفتند و يك نفر نبود كه بگويد پيامبر(ص) در حجة الوداع چنين فرمودند».

خلافت و انتخاب ، عبدالرحمن سليمي ، بخش حقايقي از واقعه ي غدير خم ، ذيل پاسخ اول .
نقد و بررسي :

براي روشن پاسخ اين شبهه ، لازم است كه در ابتدا در باره سقيفه بحث و بررسي شده و به اين سؤال پاسخ دقيق داده شود ، كه انگيزه انصار از جمع شدن در سقيفه چه بوده است ؛ با اين كه آن‌ها زحمات بسياري براي اسلام كشيده بودند و اگر زحمات آن‌ها نبود ، قطعاً اسلام به اين آساني به سر منزل مقصود نمي‌رسيد ؛ اما چه شد كه آن‌ها نيز فرمايش رسول خدا صلي الله عليه وآله را در باره امير مؤمنان عليه السلام به فراموشي سپردند و هنوز جنازه رسول خدا دفن نشده بود كه در سقيفه جمع شدند ؟!!
فلسفه تشكيل سقيفه :

به صورت فشرده به چهار عامل مي‌توان اشاره كرد كه اين گروه از انصار كه از دستور رسول خدا (ص) سرپيچي کردند مي‌توانند به خاطر آن در سقيفه جمع شده باشند :

1 .  آن‌‌ها از اين مسأله خبر دار شده بودند كه عده‌اي از سران مهاجر توطئه‌هاي خطرناكي طراحي و نقشه‌هاي شومي براي غصب خلافت در سر مي‌پرورانند ، و مطمئن شدند كه امامت به امير مؤمنان عليه السلام نخواهد رسيد ، خواستند كه به اعتقاد خودشان اسلام را از دست اين عده نجات داده و خود اداره كشور اسلامي را به عهده بگيرند .

2 . از آن‌جايي كه گروه انصار در جنگ‌هاي رسول خدا با قريشان نقش تعيين كننده‌اي داشتند و بسياري از پهلوانان قريش به دست انصار كشته شده بود‌ ؛ از اين رو آن‌ها از انتقام قريش مي‌ترسيدند و با توجه به سابقه‌اي از آن‌ها سراغ داشتند ، مي‌دانستند كه اگر قريش حكومت را به دست بگيرد ، از آن‌ها انتقام سختي خواهد گرفت ؛ چنانچه بعد از روي كار آمدن قريشيان اين مسأله جامه عمل پوشيد و در قضيه حرّه به صورت كامل ، نمود پيدا كرد .

3 . از زبان رسول خدا صلي الله عليه وآله شنيده بودند كه بعد از آن‌ حضرت ظلم‌هاي زيادي در حق آنان خواهد شد ، به همين دليل در صدد دفع آن برآمده و در حقيقت مي‌خواستند از اين مسأله پيشگيري نمايند .

4 . انصار براي اسلام زحمات بسياري كشيده بودند و پيشرفت اسلام مديون آن‌ها بود ؛ در زماني که عده مسلمانان بسيار اندك بود ، اسلام آوردند و با جان و مال خود رسول خدا را ياري كردند ؛ بنابراين طبيعي است كه آن‌ها آن‌ها براي خود اين حق را قائل بودند كه در حكومت آينده اسلام نقش داشته باشند .

حال به بررسي تفصيلي اين چهار مسأله خواهيم پرداخت :
آگاهي انصار از همپيماني و توطئه قريش عليه امير مؤمنان عليه السلام:

انصار متوجه شده بودند كه برخي از قريشيان همپيمان شده‌اند كه نگذارند بعد از رسول خدا خلافت به امير مؤمنان عليه السلام برسد ؛ لذا تصميم گرفتند كه قبل از عملي شدن نقشه آنان ، دست به كار شوند و خود خلافت را به دست گيرند .
شواهدي بر اين توطئه از کتب اهل سنت :

اين مطلب (توطئه قريش) در كتاب‌هاي شيعي به صورت مفصل آمده و از آن به صحيفه ملعونه ياد شده است . علماي اهل سنت نيز گوشه‌هايي از قضيه را نقل كرده‌اند ؛ چنانچه نسائي در سننش و ابن خزيمه در صحيحش مي‌نويسند :

أخبرنا محمد بن عُمَرَ بن عَلِيِّ بن مُقَدَّمٍ قال حدثنا يُوسُفُ بن يَعْقُوبَ قال أخبرني التَّيْمِيُّ عن أبي مِجْلَزٍ عن قَيْسِ بنِ عُبَادٍ قال بَيْنَا أنا في الْمَسْجِدِ في الصَّفِّ الْمُقَدَّمِ فَجَبَذَنِي رَجُلٌ من خَلْفِي جَبْذَةً فَنَحَّانِي وَقَامَ مَقَامِي فَوَاللَّهِ ما عَقَلْتُ صَلَاتِي فلما انْصَرَفَ فإذا هو أُبَيُّ بن كَعْبٍ فقال يا فَتَى لَا يَسُؤْكَ الله إِنَّ هذا عَهْدٌ من النبي صلى الله عليه وسلم إِلَيْنَا أَنْ نَلِيَهُ ثُمَّ اسْتَقْبَلَ الْقِبْلَةَ فقال هَلَكَ أَهْلُ الْعُقَدِ وَرَبِّ الْكَعْبَةِ ثَلَاثًا ثُمَّ قال والله ما عليهم آسَى وَلَكِنْ آسَى على من أَضَلُّوا قلت يا أَبَا يَعْقُوبَ ما يَعْنِي بِأَهْلِ الْعُقَدِ قال الْأُمَرَاءُ .

المجتبى من السنن ، أحمد بن شعيب أبو عبد الرحمن النسائي (متوفاي303 هـ) ، ج 2 ، ص 88  ، ح808 ، ناشر : مكتب المطبوعات الإسلامية - حلب - 1406 - 1986 ، الطبعة : الثانية ، تحقيق : عبدالفتاح أبو غدة .

صحيح ابن خزيمة ، محمد بن إسحاق بن خزيمة أبو بكر السلمي النيسابوري (متوفاي311 هـ) ج 3 ، ص 33 ، ح1573 ، ناشر : المكتب الإسلامي - بيروت - 1390 - 1970 ، تحقيق : د. محمد مصطفى الأعظمي .

از قيس بن عباد روايت شده است که روزي در مسجد در صف اول نماز بودم ؛ شخصي آمده و من را کشيد و خود جاي من ايستاد ؛ قسم به خدا (از ناراحتي) چيزي از نماز خود نفهميدم ؛ وقتي که نمازش به پايان رسيد متوجه شدم که او ابي بن کعب است .

به من گفت : اي جوان ، مبادا از اين کار من اندوهگين شوي ؛ زيرا پيامبر از ما پيمان گرفته بود که هميشه در صف اول نماز جماعت باشيم .

سپس رو به قبله کرده و گفت : قسم به پروردگار کعبه که اهل پيمان هلاک شدند !!! و سه مرتبه اين سخن را تکرار کرد . سپس گفت : قسم به خدا من براي ايشان اندوهگين نيستم ؛ براي کساني که توسط ايشان گمراه شدند اندوهگينم .

از ابايعقوب پرسيدم مقصود وي از اهل پيمان چه کساني است ؟

پاسخ داد : مقصود وي حاکمان است .

امير المؤمنين عليه السلام نيز بارها و بارها از توافق پنهاني قريشيان و به ويژه ابوبكر و عمر پرده برمي‌داشت و تلاش‌هاي عمر را براي به خلافت رساندن ابوبكر ، در راستاي همين توافق مي‌دانست .

احمد بن يحيي بلاذري در انساب الأشراف مي‌نويسد :

عن ابن عباس قال: بعث أبو بكر عمرَ بن الخطاب إلى علي رضي الله عنهم حين قعد عن بيعته وقال: ائتني به بأعنف العنف، فلما أتاه، جرى بينهما كلام. فقال علي: اجلبْ حلباً لك شطره. والله ما حرصك على إمارته اليوم إلا ليؤمرك غداً .

أنساب الأشراف ، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذري (متوفاى279هـ) ج 1 ، ص 253 .(یادراور میشوم اودر نزد اهل سنت بسیار معتبر است واهل سنت به نوشته های او استشهاد میکنند-نویسنده وبلاگ)

... ابن عباس مي گويد : در زمان بيعت ابوبکر زماني که علي (عليه السلام) با او بيعت نکرد ، ابوبکر عمر بن الخطاب را دنبال ايشان فرستاد و به عمر گفت : علي را به سخت ترين و بدترين وجه ممکن پيش من بياور . در بين راه بين حضرت امير(عليه السلام) و عمر مشاجره اي درگرفت . علي (عليه السلام ) به عمر گفت : شيرخلافت را بدوش ، سهم تو محفوظ است . قسم به خدا حرص و ولع تو براي به حکومت رسيدن ابوبکر به خاطر اينست که او بعد از خودش تو را به جانشيني برگزيند.

و در روايت ديگر مي‌نويسد :

عن هشام بن عروة قال : لما بويع عمر قال علي : حلبت حلباً لك شطره ، بايعته عام أول ، وبويع لك العام.

أنساب الأشراف ، أحمد بن يحيى بن جابر البلاذري (متوفاى279هـ) ج 3 ، ص 416 .

از هشام بن عروه روايت شده است که وقتي مردم با عمر بيعت کردند علي به او فرمود : شيري را دوشيدي که مقداري از آن به خودت رسيد ؛ در گذشته تو با او بيعت کردي ، و امروز او براي تو بيعت گرفت .
آگاهي انصار از امکان منع امير مؤمنان عليه السلام از خلافت :

رسول گرامي اسلام صلي الله عليه وآله ، در موارد بسياري از خدعه و نيرنگ امت در حق امير مؤمنان عليه السلام خبر داده بود و انصار با شنيدن اين سخنان از رسول خدا ، مطمئن شده بودند كه مي توان خلافت را از صاحب اصلي اش گرفت ؛ به همين سبب تصميم گرفتند كه در سقيفه جمع شوند و خليفه را از قوم خود انتخاب كنند .

ما به چند روايت از پيش بيني‌هاي رسول خدا صلي الله عليه وآله در اين باره اشاره مي‌كنيم :
الف : حسادت‌ها و كينه‌هاي نهفته در دل قريشيان‌ :

أبو يعلي موصلي در مسندش به نقل از امير المؤمنين عليه السلام مي‌نويسد :

... قال قلت يا رسول الله ما يبكيك قال ضغائن في صدور أقوام لا يبدونها لك إلا من بعدي قال قلت يا رسول الله في سلامة من ديني قال في سلامة من دينك .

مسند أبي يعلى ، أحمد بن علي بن المثنى أبو يعلى الموصلي التميمي (متوفاي307هـ) ج 1  ، ص426 ، ناشر : دار المأمون للتراث - دمشق - 1404 - 1984 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : حسين سليم أسد .

رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله گريست و صداى گريه‏اش بلند شد. پرسيدم: علت گريه شما چيست؟ فرمود: علت گريه من، حسادتهايى است كه مردم نسبت تو در دل دارند و آشكار نمى‏كنند و هنگامى آثار حسادتشان را بروز مى‏دهند كه من دعوت حق را اجابت كرده‏ام و در ميان شما نيستم‏ ، علي عليه السلام مي گويد : سؤال كردم : اي فرستاده خدا ! آيا در آن هنگام دين من سالم است ، فرمود : بلي دينت سالم است .
ب : حيله‌گري امت ، نسبت به امير مؤمنان عليه السلام :

حاكم نيشابوري نيز المستدرك مي‌نويسد :

عن علي رضي الله عنه قال إن مما عهد إلي النبي صلى الله عليه وسلم أن الأمة ستغدر بي بعده .

از علي عليه السلام نقل شده كه فرمود : از چيزهايي كه رسول خدا (ص) به من فرمود اين است كه : پس از من، مردم با حيله‏گرى با تو رفتار مى‏كنند .

و بعد از نقل روايت مي‌گويد :

هذا حديث صحيح الإسناد ولم يخرجاه .

المستدرك على الصحيحين ، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم النيسابوري (متوفاي405 هـ) ج 3  ، ص150 ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1411هـ - 1990م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : مصطفى عبد القادر عطا .

اين حديث سندش صحيح است ؛ ولي بخاري و مسلم نقل نكرده‌اند .

بنابراين ، طبيعي بود كه انصار با شنيدن اين سخنان از زبان رسول خدا به فكر آينده حكومت باشند و دوست داشته باشند كه حكومت در ميان آن‌ها بماند ؛ زيرا براي اسلام زحمات زيادي كشيده بودند و نمي‌توانستند ببينند كه ديگران حكومت اسلامي را به دست گرفته‌اند .
ترس انصار از قريش :

بي‌ترديد ، ساكنان مدينه نقش مهمي در پيروزي‌هاي مسلمانان بر قريشان داشتند و اگر كمك‌هاي بي‌دريغ آنان نبود ، شايد به اين زودي‌ رسول خدا موفق به تشكيل حكومت اسلامي نمي‌شد و اصلاً جنگي بين قريش و مسلمانان اتفاق نمي‌افتاد تا مسلمانان پيروز شوند ؛ از اين رو انصار از اين مي‌ترسيدند كه اگر حكومت به دست قريش بيفتد ، انتقام جنگ بدر ، خندق و ... از انصار بگيرد .
آگاهي انصار از تصميم قريش براي ظلم به ايشان :

انصار از زبان گهر بار رسول خدا شنيده بودند كه بعد از آن حضرت قريش ظلم فراواني در حق انصار خواهند كرد . بخاري در صحيحش مي‌نويسد :

عن هِشَامٍ قال سمعت أَنَسَ بن مَالِكٍ رضي الله عنه يقول قال النبي صلى الله عليه وسلم لِلْأَنْصَارِ إِنَّكُمْ سَتَلْقَوْنَ بَعْدِي أَثَرَةً فَاصْبِرُوا حتى تَلْقَوْنِي وَمَوْعِدُكُمْ الْحَوْضُ

الجامع الصحيح المختصر ، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله البخاري الجعفي (متوفاي256هـ) ج 3 ، ص 1381 ، ح3582 ، ناشر : دار ابن كثير , اليمامة - بيروت - 1407 - 1987 ، الطبعة : الثالثة ، تحقيق : د. مصطفى ديب البغا

از انس بن مالک شنيدم که مي گفت : رسول خدا (ص) به انصار فرمودند : شما بعد از من سختي هايي خواهيد ديد ؛ پس صبر نماييد تا من را ملاقات کنيد و وعده ديدار شما در کنار حوض (کوثر) .
ترس انصار از انتقام قريش در صورت انتخاب خليفه اي قريشي :

حباب بن منذر كه از بزرگان انصار به حساب مي‌آمد ، در سقيفه به همين نكته اشاره كرده است :

فقام الحباب بن المنذر وكان بدريا فقال منا أمير ومنكم أمير فإنا والله ما ننفس عليكم هذا الأمر ولكنا نخاف أن يليها أقوام قتلنا آباءهم وإخوتهم .

فتح الباري شرح صحيح البخاري ، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل العسقلاني الشافعي (متوفاي852 هـ) ج 12 ، ص 153 ، ناشر : دار المعرفة - بيروت ، تحقيق : محب الدين الخطيب .

حباب بن منذر که از مسلمانان حاضر در جنگ بدر بود ايستاده و گفت : شخصي از ما امير شود و شخصي از شما ؛ قسم به خدا که ما در اين کار خود را با شما درگير نمي کنيم اما مي ترسيم که گروهي که ما پدران و برادرانشان را کشته ايم به خلافت برسند !!!
چرا در سقيفه به ماجراي غدير احتجاج نشد؟

حال در اين جا به پاسخ اين پرسش مي‌پردازيم كه چرا در سقيفه به حديث غدير احتجاج نشده است ؟
1 . حاضران در سقيفه ، متخلفان از جيش اسامه بودند:

همانطور که در کتب تاريخي شيعه و سني به تواتر آمده است رسول خدا (ص) در اواخر عمر شريف خويش به اسامة بن زيد دستور دادند لشکري آماده نمايد و به مسلمانان نيز دستور دادند که به آن لشکرگاه رفته و تحت امر اسامه آماده حمله به دشمنان اسلام شوند . وي نيروهاي خويش را جمع کرده و در منطقه جرف در سه ميلي مدينه اردوگاه زد .

ابن سعد در اين زمينه مي گويد :

فلما أصبح يوم الخميس عقد لأسامة لواء بيده ثم قال أغز بسم الله في سبيل الله فقاتل من كفر بالله فخرج بلوائه وعقودا فدفعه إلى بريدة بن الحصيب الأسلمي وعسكر بالجرف فلم يبق أحد من وجوه المهاجرين الأولين والأنصار إلا انتدب في تلك الغزوة فيهم أبو بكر الصديق وعمر بن الخطاب وأبو عبيدة بن الجراح وسعد بن أبي وقاص وسعيد بن زيد وقتادة بن النعمان وسلمة بن أسلم بن حريش .

الطبقات الكبرى ، محمد بن سعد بن منيع أبو عبدالله البصري الزهري (متوفي: 230هـ) ج 2 ، ص 190 ، ناشر : دار صادر - بيروت .

صبح روز پنجشنبه رسول خدا پرچم را به دست اسامه داده و فرمودند با نام خدا در راه خدا جهاد نما و با کفار بجنگ . وي با پرچم خويش بيرون آمده و چند پرچم آماده کرده و آنها را به بريده بن حصيب اسلمي داد و در جرف اردو زد .

هيچ يک از بزرگان مهاجر و انصار باقي نماند مگر آنکه به آن لشگر مأمور شد که در بين ايشان ابوبکر و عمر و ابوعبيده و سعد بن ابي وقاص و سعيد بن زيد و قتاده بن نعمان و سملة بن اسلم بن حريش بودند .

 اما عده اي از دستور رسول خدا (ص) مخالفت کرده و از اين دستور سرپيچي نمودند ؛ رسول خدا از اين کار خشمگين شده و به نقل علماي شيعه و گروهي از علماي اهل سنت ايشان را لعنت فرمودند :

أنه قال جهزوا جيش أسامة لعن الله من تخلف عنه فقال قوم يجب علينا امتثال أمره واسامة قد برز من المدينة وقال قوم قد اشتد مرض النبي عليه الصلاة والسلام فلا تسع قلوبنا مفارقته والحالة هذه فنصبر حتى نبصر أي شىء يكون من أمره

الملل والنحل ، محمد بن عبد الكريم بن أبي بكر أحمد الشهرستاني (متوفي: 548هـ) ج 1 ، ص 23 ، ناشر : دار المعرفة - بيروت - 1404 ، تحقيق : محمد سيد كيلاني .

رسول خدا (ص) فرمودند : لشكر اسامه را تكميل کنيد ؛ خداوند لعنت کند کساني را که از حضور در اين لشکر امتناع مي کنند ؛ به همين سبب عده اي گفتند بر ما لازم است که از دستور رسول  خدا (ص) اطاعت کرده و اسامه بيرون از مدينه است (ما نيز به او ملحق شويم) و عده اي گفتند : مريضي رسول خدا (ص) سخت شده است ؛ و ما طاقت نداريم که در اين حال از ايشان دور باشيم ؛ صبر مي کنيم تا ببينيم کار ايشان به کجا مي کشد !!!

شبيه اين مطلب در کتب ذيل آمده است :

كتاب المواقف ، عضد الدين عبد الرحمن بن أحمد الإيجي (متوفي: 756هـ ) ج 3 ، ص 650 ، ناشر : دار الجيل - لبنان - بيروت - 1417هـ - 1997م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : عبد الرحمن عميرة .

شرح نهج البلاغة ، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد بن أبي الحديد المدائني(متوفي: 655 هـ) ج 6 ، ص 34 ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان - 1418هـ - 1998م ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : محمد عبد الكريم النمري .

بنا بر اين طبق اقرار اهل سنت گروهي از صحابه که با ايمان بوده و از دستورات رسول خدا (ص) اطاعت مي کردند به لشکرگاه اسامه كه در بيرون مدينه بود رفتند و فقط گروهي اندك که با دستور ايشان که در واقع دستور خدا بود ، مخالفت کردند در مدينه ماندند .

در نتيجه اولاً : تمامي انصار و آن‌هايي كه ايمان قلبي به رسول خدا صلي الله عليه وآله داشتند ، اصلاً در سقيفه حضور نداشتند و در جيش اسامه بودند ؛ ثانياً : آن‌ها كه در سقيفه جمع شده بودند ، كساني بودند كه از فرمان رسول خدا سرپيچي كرده و در مدينه مانده بودند ؛ بنابراين از چنين كساني هرگز نبايد انتظار داشت كه حديث غدير را مطرح و فرمان رسول  خدا در روز غدير را به ياد بياورند . اگر آن‌ها مطيع فرمان رسول خدا بودند ، اصلاً نبايد در مدينه حضور داشته باشند .
2 . تمام وقايع سقيفه نقل نشده است :

بي‌ترديد كسي نمي تواند به صورت قطعي ادعا كند كه حتماً در سقيفه به حديث غدير احتجاج نشده است ؛ زيرا در طول اين چهارده قرن علماي سني تمام تلاش خود را وقف اين مسأله كرده‌اند كه آثار ولايت اهل بيت عليهم السلام را از كتاب‌هاي سني حذف نمايند . و نيز اين مسأله ثابت است كه نقل مشاجرات صحابه از گناهان نابخشودني در مذهب سني است ؛ به طوري كه برخي از آن‌ها ادعاي اجماع كرده‌اند كه واجب است تمام آن‌چه در باره مشاجرات صحابه نقل شده حذف شود . ما به چند اعتراف از علماي سني در اين باره بسنده مي‌كنيم :

احمد بن حنبل معتقد است كه اگر كسي مشاجرات و درگيري‌هاي صحابه را نقل كند ، بايد توسط حاكم وقت مجازات شود و اگر توبه نكرد بايد آن قدر در زندان بماند تا بميرد . أبو يعلي در طبقات الحنابله مي‌نويسد :

ومن الحجة الواضحة الثابتة البينة المعروفة ذكر محاسن أصحاب رسول الله كلهم أجمعين والكف عن ذكر مساويهم والخلاف الذي شجر بينهم ... .

لا يجوز لأحد أن يذكر شيئا من مساويهم ولا يطعن على أحد منهم بعيب ولا بنقص فمن فعل ذلك فقد وجب على السلطان تأديبه وعقوبته ليس له أن يعفو عنه بل يعاقبه ويستتيبه فإن تاب قبل منه وإن ثبت عاد عليه بالعقوبة وخلده الحبس حتى يموت أو يتراجع.

طبقات الحنابلة ، محمد بن أبي يعلى أبو الحسين (متوفاي521 هـ) ج 1 ، ص 30 ، ناشر : دار المعرفة - بيروت ، تحقيق : محمد حامد الفقي .

نقل کردن خوبي هاي همه اصحاب رسول خدا و پرهيز از نقل بدي هاي ايشان و درگيري هاي ايشان با دليل واضح و آشکار ، ثابت شده است ...

جايز نيست کسي چيزي از بدي هاي ايشان را نقل کرده و يا بر کسي از ايشان عيب و نقصي بگيرد ؛ و اگر کسي چنين کرد ، بر سلطان لازم است که او را تاديب و عقوبت کرده و حق بخشيدن وي را ندارد ؛ بلکه بايد او را شکنجه کرده توبه دهند ؛ که اگر توبه کرد از وي پذيرفته مي شود ؛ اما اگر قبول نکرد دوباره بايد او را شکنجه کرده و حبس ابد نمايند ، تا اينکه بميرد ؛ مگر آنکه از نظر خويش برگردد .

و ابن تيميه حرّاني كتمان مشاجرات صحابه را از مذهب اهل سنت مي‌داند :

كان من مذاهب أهل السنة الإمساك عما شجر بين الصحابة .

منهاج السنة النبوية ، أحمد بن عبد الحليم بن تيمية الحراني أبو العباس (متوفاي728 هـ) ج 4 ، ص 448 ، ناشر : مؤسسة قرطبة - 1406 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : د. محمد رشاد سالم .

پرهيز از نقل درگيري هاي بين صحابه از مذهب اهل سنت بوده است

و از همه مهمتر اين كه محمد بن عبد الوهاب سكوت در برابر مشاجرات صحابه را اجماع اهل سنت دانسته و كسي را در مذمت معاويه چيزي بگويد ، از اين اجماع و در نتيجه از اهل سنت خارج مي‌داند .!!!!!!!!؟؟؟؟

وأجمع أهل السنة على السكوت عما شَجَر بين الصحابة رضي الله عنهم . ولا يقال فيهم إلا الحسنى . فمن تكلم في معاوية أو غيره من الصحابة فقد خرج عن الإجماع .

مختصر السيرة ، محمد بن عبد الوهاب (متوفاي1206 هـ) ج 1 ، ص 322 ، ناشر : مطابع الرياض - الرياض ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : عبد العزيز بن زيد الرومي ، د . محمد بلتاجي ، د . سيد حجاب .

اجماع اهل سنت است که بايد از نقل درگيري هاي بين صحابه سکوت کرده و در مورد ايشان جز خوبي نگفت ؛ به همين سبب اگر کسي در مورد معاويه يا شخص ديگري سخني بگويد از اين اجماع خارج است !!!

حال با در نظر گرفتن اين سانسور شديد ، آيا توقع بي‌جايي نيست كه انتظار داشته باشيم  اهل سنت تمام وقايع سقيفه را نقل و چيزي‌هايي را بنويسند كه خلاف اعتقادات آن‌ها باشد ؟!

پس از كجا معلوم كه در سقيفه به حديث غدير نيز احتجاج شده باشد ؛ اما  توسط علماي امانت دار سني محو شده باشد ؟!


3 . طرح غدير ، مخالف فلسفه تشكيل سقيفه :

با توجه به آن چه در باره حاضرين در مدينه در زمان رحلت رسول گرامي اسلام و شرکت کنندگان در سقيفه و نيز انگيزه جمع شدن انصار گفتيم ، روشن مي شود كه انصار و مهاجرين ، در سقيفه جمع شده بودند كه شخصي از قوم و قبيله آن‌ها به خلافت برسد ؛ بنابراين طرح غدير مخالف فلسفه حضور آنان در سقيفه بود و اصل اجتماع آنان را زير سؤال مي‌برد . اگر آن‌ها مي‌خواستند بحث غدير را پيش بكشند‌ ، هرگز در سقيفه جمع نمي‌شدند .
3 . هيچ يك از ياران امير مؤمنان عليه السلام در سقيفه حضور نداشتند :

امير مؤمنان عليه السلام و هيچ يك از بني هاشم و نيز كساني كه از ياران خاص آن حضرت به حساب مي‌آمدند ، در سقيفه حضور نداشتند ؛ بلكه يا در جيش اسامه و يا به همراه امير مؤمنان عليه السلام مشغول غسل و كفن رسول خدا صلي الله عليه وآله بودند . وقتي هيچ يك از آن‌ها حضور نداشته‌اند چگونه مي‌توانسته‌اند كه به حديث غدير احتجاج نمايند ؟
4 . احتجاج به حديث غدير بعد از سقيفه :

وقتي امير مومنان و گروه معدودي از اصحاب با ايمان ، جسم رسول خدا صلي الله عليه وآله را به خاک سپردند ، و ساير اصحاب که در لشکرگاه اسامه بودند به مدينه بازگشتند ، در اين هنگام بود که احتجاجات به حديث غدير شروع شد . ما به چند نمونه اشاره مي‌كنيم :
الف : انصار مي‌گفتند : جز با علي (ع) با كسي ديگر بيعت نمي‌كنيم :

طبق برخي از روايات ، بسياري از مردم در همان سقيفه تأكيد مي‌كردند كه جز با امير مؤمنان عليه السلام با كس ديگري بيعت نخواهند كرد ؛ ولي پيش دستي عمر باعث شد كه مردم در برابر يك عمل انجام شده قرار بگيرند .

طبري در تاريخش مي‌نويسد :

فبايعه عمر وبايعه الناس فقالت الأنصار أو بعض الأنصار لا نبايع إلا عليا .

تاريخ الطبري ، أبي جعفر محمد بن جرير الطبري (متوفاي310 هـ) ج 2 ، ص 233 ، ناشر : دار الكتب العلمية – بيروت .

پس از آنکه كه عمر با ابوبکر بيعت کرد و گروهي از مردم نيز با او بيعت کردند ، انصار و يا گروهي از ايشان گفتند : تنها با علي بيعت مي کنيم !!!

و ابن أثير مي‌نويسد :

لما توفي رسول الله اجتمع الأنصار في سقيفة بني ساعدة ليبايعوا سعد بن عبادة فبلغ ذلك أبا بكر فأتاهم ومعه عمر وأبو عبيدة بن الجراح فقال ما هذا فقالوا منا أمير ومنكم أمير فقال أبو بكر منا الأمراء ومنكم الوزراء ثم قال أبو بكر قد رضيت لكم أحد هذين الرجلين عمر وأبا عبيدة أمين هذه الأمة فقال عمر أيكم يطيب نفسا أن يخلف قدمين قدمهما النبي فبايعه عمر وبايعه الناس .

فقالت الأنصار أو بعض الأنصار لا نبايع إلا عليا قال وتخلف علي وبنو هاشم والزبير وطلحة عن البيعة وقال الزبير لا أغمد سيفا حتى يبايع علي فقال عمر خذوا سيفه واضربوا به الحجر ثم أتاهم عمر فأخذهم للبيعة .

الكامل في التاريخ ، أبو الحسن علي بن أبي الكرم محمد بن محمد بن عبد الكريم الشيباني (متوفاي630هـ) ج 2 ، ص 189 ، ناشر : دار الكتب العلمية - بيروت - 1415هـ ، الطبعة : ط2 ، تحقيق : عبد الله القاضي .

وقتي رسول خدا (ص) از دنيا رفتند انصار در سقيفه بني ساعده جمع شدند تا با سعد بن عبادة بيعت کنند ؛ اين خبر به ابوبکر رسيد و به همراه عمر و ابوعبيده جراح به نزد ايشان آمد و گفت : چه خبر است ؟

در پاسخ گفتند : يکي از ما امير باشد و يکي از شما .

ابوبکر گفت : امير از ما باشد و وزير از شما .

و سپس ابوبکر گفت : من قبول مي کنم که يکي از اين دو نفر ، عمر و ابوعبيده امين اين امت خليفه شما شود .

عمر گفت : چه کسي مي تواند کسي  را که رسول خدا (ص) آن ها را مقدم کرده است خليفه نکند ؟ عمر با او بيعت کرده و مردم نيز بيعت کردند .

پس از آن انصار يا گروهي از انصار گفتند : تنها با علي بيعت مي کنيم و علي و بني هاشم و زبير و طلحه از بيعت امتناع کردند .

زبير گفت : شمشير خود را در غلاف نمي گذارم تا اينکه با علي بيعت شود .

عمر گفت : شمشير او را بگيريد و آن را به سنگ بزنيد (تا بشکند) ؛ سپس عمر به نزد ايشان آمد تا ايشان را به زور براي بيعت ببرد .

يعقوبي نيز در تاريخش مي‌نويسد :

وجاء البراء بن عازب فضرب الباب على بني هاشم وقال يا معشر بني هاشم بويع أبو بكر فقال بعضهم ما كان المسلمون يحدثون حدثا نغيب عنه ونحن أولى بمحمد فقال العباس فعلوها ورب الكعبة .

وكان المهاجرون والأنصار لا يشكون في علي فلما خرجوا من الدار قام الفضل بن العباس وكان لسان قريش فقال يا معشر قريش إنه ما حقت لكم الخلافة بالتمويه ونحن أهلها دونكم وصاحبنا أولى بها منكم .

وقام عتبة بن أبي لهب فقال :

ما كنت أحسب أن الأمر منصرف       عن هاشم ثم منها عن أبي الحسن

عن أول الناس إيمانا وسابقة           وأعلم الناس بالقرآن والسنن

وآخر الناس عهدا بالنبي ومن          جبريل عون له في الغسل والكفن

من فيه ما فيهم لا يمترون به           وليس في القوم ما فيه من الحسن

تاريخ اليعقوبي ، أحمد بن أبي يعقوب بن جعفر بن وهب بن واضح اليعقوبي (متوفاي292 هـ) ج 2 ، ص 124 ، ناشر : دار صادر – بيروت .

براء بن عازب به درب خانه بني هاشم آمد و گفت : اي گروه بني هاشم ؛ با ابوبکر بيعت کرده اند ! عده اي از ايشان گفتند : مسلمانان بدون ما که از بستگان پيامبر هستيم کاري انجام نمي دهند !

عباس (که به ياد سخنان رسول خدا در مورد غصب حق امير مومنان افتاده بود) گفت : قسم به پروردگار کعبه که اين کار انجام شده است !

مهاجر و انصار شک نداشتند که خلافت بايد به علي برسد ؛ وقتي که از خانه هاي خويش بيرون آمدند فضل بن عباس که سخنور قريش بود گفت : اي قريشيان ، سزاوار شما نيست که با نيرنگ خلافت را به دست آوريد ، با اين که ما شايسته خلافت هستيم و صاحب ما (علي) از شما به اين کار سزاوار تر است .

و عتبة بن ابي لهب ايستاده و گفت :

گمان نمي کردم که کار از بني هاشم و از ابو الحسن (امير مومنان) گرفته شود

از کسي که اولين مسلمان است و پيشتاز و دانا ترين مردم به قرآن و سنت ها .

و آخرين کسي که از پيامبر جدا شد و کسي که جبريل در غسل و کفن (پيامبر) او را ياري کرد.

کسي که خصوصيات او (علي) را داشته باشد کسي به (سزاواري او براي خلافت) شک نمي‌کند و در ميان اين قوم نيکي هاي او نيست .
ب : استدلال فاطمه زهرا سلام الله عليها به حديث غدير :

درست است كه در سقيفه كسي از ياران امير مؤمنان عليه السلام حاضر نبود كه به حديث غدير احتجاج كند و بيعت آن‌ها را در  غدير به ياد مردم بيندازد ، اما بعد از سقيفه در موارد بسياري ، ياران ‌آن حضرت احتجاج كردند ؛ از جمله فاطمه زهرا سلام الله عليها زماني كه حق امير المؤمنين عليه السلام و خودش را غصب شده ديد ، در مسجد رسول خدا آمد و به حديث غدير استناد كرد .

محمد بن عمر اصفهاني از بزرگان اهل سنت است ؛ چنانچه ابن كثير سلفي در البداية والنهاية در باره او مي‌گويد :

الحافظ الكبير أبو موسى المديني محمد بن عمر بن محمد الأصبهاني الحافظ الموسوى المديني أحد حفاظ الدنيا الرحالين الجوالين له مصنفات عديدة وشرح أحاديث كثيرة رحمه الله .

البداية والنهاية ، إسماعيل بن عمر بن كثير القرشي أبو الفداء (متوفاي774 هـ)‌ ، ج 12 ، ص 318 ، ناشر : مكتبة المعارف – بيروت .

حافظ بزرگ ابوموسي مديني يکي از حافظان دنيا (کساني که بيش از صد هزار روايـت حفظ هستند) و کساني که در راه طلب علم سفرهاي بسيار داشته است ؛ وي کتاب هاي بسيار و شروح بسيار بر روايات دارد ، خدا او را رحمت کند .

وي در نزهة المجالس مي‌نويسد :

حدثتنا فاطمة بنت علي بن موسى الرضى حدثتني فاطمة وزينب وأم كلثوم بنات موسى بن جعفر قلن حدثتنا فاطمة بنت جعفر بن محمد الصادق قالت حدثتني فاطمة بنت محمد بن علي حدثتني فاطمة بنت علي بن الحسين حدثتني فاطمة وسكينة ابنتا الحسين بن علي عن أم كلثوم بنت فاطمة بنت رسول الله (ص) عن فاطمة بنت رسول الله صلى الله عليه وسلم قالت : أنسيتم قول رسول الله صلى الله عليه وسلم يوم غدير خم من كنت مولاه فعلي مولاه وقوله عليه السلام لعلي أنت مني بمنزلة هارون من موسى عليهما السلام) متفق عليه .

وهذا الحديث مسلسل من وجه آخر وهو أن كل واحده من الفواطم تروى عن عمة لها .

نزهة الحفاظ ، محمد بن عمر الأصبهاني المديني أبو موسى (متوفاي581هـ) ج 1 ، ص 102 ، ناشر : مؤسسة الكتب الثقافية - بيروت - 1406 ، الطبعة : الأولى ، تحقيق : عبد الرضى محمد عبد المحسن .

... از فاطمه دختر رسول خدا (ص) روايت شده است که فرمودند : آيا کلام رسول خدا (ص) در روز غدير خم را که فرمودند :« هر کس من مولاي اويم علي مولاي اوست » را فراموش کرده‌ايد ؟  و نيز سخن ايشان را که به علي گفته اند : تو نسبت به من مانند جايگاه هارون از موسي است ...

و همين روايت را علامه شمس الدين جزري در أسني المطالب نقل مي كند و براي آن اسنادي ديگر نقل مي کند :

أسني المطالب في مناقب سيدنا علي بن أبي طالب كرم الله وجهه ، الإمام الحافظ أبي الخير شمس الدين محمد بن محمد الجزري الشافعي (متوفاي 833هـ) ، ص50 ـ 51 ، تقديم ، تحقيق و تعليق :‌ الدكتور محمد هادي الأميني ، ناشر : مكتبة الإمام امير المؤمنين (ع) العامة ، اصفهان ـ ايران .
5 . استدلال به حديث غدير در كتاب‌هاي شيعه :

همان طور كه گفته شد ، نبايد انتظار داشته باشيم كه تمام حقائق در كتاب‌هاي اهل سنت يافت شود ؛ زيرا تمام تلاش آن‌ها اين بوده است كه آثار ولايت امير مؤمنان عليه السلام را محو نمايند ؛ هرچند كه گوشه‌هاي از حقائق از زبان برخي از انصار و صديقه شهيده در كتاب‌هاي آن‌ها نيز يافت شد . حال در اين جا فقط به يك روايت از كتاب‌هاي شيعه در اين باره بسنده مي‌كنيم .

سليم بن قيس هلالي كه از ياران وفادار امير مؤمنان عليه السلام بوده در كتابش ، قضيه استدلال ياران امير المؤمنين و اعتراض آن‌ها را به سران سقيفه اين گونه بيان مي‌كند :
دفاع بريده از امير مؤمنان عليه السلام :

فَقَامَ بُرَيْدَةُ فَقَالَ يَا عُمَرُ أَلَسْتُمَا اللَّذَيْنِ قَالَ لَكُمَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه وآله انْطَلِقَا إِلَى عَلِيٍّ فَسَلِّمَا عَلَيْهِ بِإِمْرَةِ الْمُؤْمِنِينَ فَقُلْتُمَا أَعَنْ أَمْرِ اللَّهِ وَأَمْرِ رَسُولِهِ فَقَالَ نَعَمْ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ قَدْ كَانَ ذَلِكَ يَا بُرَيْدَةُ وَلَكِنَّكَ غِبْتَ وَشَهِدْنَا وَالْأَمْرُ يَحْدُثُ بَعْدَهُ الْأَمْرُ فَقَالَ عُمَرُ وَمَا أَنْتَ وَهَذَا يَا بُرَيْدَةُ- وَمَا يُدْخِلُكَ فِي هَذَا فَقَالَ بُرَيْدَةُ وَاللَّهِ لَا سَكَنْتُ فِي بَلْدَةٍ أَنْتُمْ فِيهَا أُمَرَاءُ فَأَمَرَ بِهِ عُمَرُ فَضُرِبَ وَ أُخْرِجَ .

بريده برخاست و گفت : اى عمر ! آيا شما آن دو نفر نيستيد كه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله به شما گفت :

 «نزد على برويد و به عنوان امير المؤمنين بر او سلام كنيد»، و شما دو نفر گفتيد : آيا اين از دستور خدا و دستور پيامبرش است ؟ و آن حضرت فرمود : آرى .

ابو بكر گفت : اى بريده ! اين جريان درست است ؛ ولى تو غايب شدى و ما حاضر بوديم ، و بعد از هر مسأله‏اى مسأله ديگرى پيش مى‏آيد ! عمر گفت : اى بريده ! تو را به اين موضوع چه كار است ؟ و چرا در اين مسأله دخالت مى‏كنى ؟ ! بريده گفت : « بخدا قسم در شهرى كه شما در آن حكمران باشيد سكونت نخواهم كرد».

عمر دستور داد او را زدند و بيرون كردند!
دفاع سلمان از حق غصب شده امير مؤمنان عليه السلام :

ثُمَّ قَامَ سَلْمَانُ فَقَالَ يَا أَبَا بَكْرٍ اتَّقِ اللَّهَ وَقُمْ عَنْ هَذَا الْمَجْلِسِ وَدَعْهُ لِأَهْلِهِ يَأْكُلُوا بِهِ رَغَداً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ لَا يَخْتَلِفْ عَلَى هَذِهِ الْأُمَّةِ سَيْفَانِ فَلَمْ يُجِبْهُ أَبُو بَكْرٍ فَأَعَادَ سَلْمَانُ [فَقَالَ‏] مِثْلَهَا فَانْتَهَرَهُ عُمَرُ وَقَالَ مَا لَكَ وَ لِهَذَا الْأَمْرِ وَمَا يُدْخِلُكَ فِيمَا هَاهُنَا فَقَالَ مَهْلًا يَا عُمَرُ قُمْ يَا أَبَا بَكْرٍ عَنْ هَذَا الْمَجْلِسِ وَدَعْهُ لِأَهْلِهِ يَأْكُلُوا بِهِ وَاللَّهِ خُضْراً إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ وَإِنْ أَبَيْتُمْ لَتَحْلُبُنَّ بِهِ دَماً وَلَيَطْمَعَنَّ فِيهِ الطُّلَقَاءُ وَالطُّرَدَاءُ وَالْمُنَافِقُونَ وَاللَّهِ لَوْ أَعْلَمُ أَنِّي أَدْفَعُ ضَيْماً أَوْ أُعِزُّ لِلَّهِ دِيناً لَوَضَعْتُ سَيْفِي عَلَى‏ عَاتِقِي ثُمَّ ضَرَبْتُ بِهِ قُدُماً أَتَثِبُونَ عَلَى وَصِيِّ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وآله فَأَبْشِرُوا بِالْبَلَاءِ وَاقْنَطُوا مِنَ الرَّخَاءِ .

سپس سلمان برخاست و گفت : « اى ابو بكر، از خدا بترس و از اين جايى كه نشسته‏اى برخيز ، و آن را براى اهلش واگذار كه تا روز قيامت به گوارائى از آن استفاده كنند ، و دو شمشير بر سر اين امت اختلاف نكنند » .

ابو بكر به او پاسخى نداد . سلمان دو باره همان سخن را تكرار كرد . عمر او را كنار زد و گفت : تو را با اين مسأله چكار است ؟ و چرا در مسأله‏اى كه در اينجا جريان دارد خود را داخل مى‏كنى ؟

سلمان گفت : اى عمر آرام بگير ! اى ابو بكر ! از اين جايى كه نشسته‏اى برخيز و آن را براى اهلش واگذار تا به خدا قسم به خوشى تا روز قيامت از آن استفاده كنند . و اگر قبول نكنيد از همين طريق خون خواهيد دوشيد و آزادشدگان و طردشدگان و منافقين در خلافت طمع خواهند كرد.

بخدا قسم ! اگر من مى‏دانستم كه مى‏توانم ظلمى را دفع كنم يا دين را براى خداوند عزّت دهم شمشيرم را بر دوش مى‏گذاردم و با شجاعت با آن‏ مى‏زدم . آيا بر جانشين پيامبر خدا حمله مى‏كنيد ؟! بشارت باد شما را بر بلا و از آسايش نااميد باشيد .
دفاع ابوذر و مقداد :

ثُمَّ قَامَ أَبُو ذَرٍّ وَالْمِقْدَادُ وَعَمَّارٌ فَقَالُوا لِعَلِيٍّ عليه السلام مَا تَأْمُرُ وَاللَّهِ إِنْ أَمَرْتَنَا لَنَضْرِبَنَّ بِالسَّيْفِ حَتَّى نُقْتَلَ فَقَالَ عَلِيٌّ عليه السلام كُفُّوا رَحِمَكُمُ اللَّهُ وَاذْكُرُوا عَهْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وآله وَمَا أَوْصَاكُمْ بِهِ فَكَفُّوا

فَقَالَ عُمَرُ لِأَبِي بَكْرٍ وَهُوَ جَالِسٌ فَوْقَ الْمِنْبَرِ مَا يُجْلِسُكَ فَوْقَ الْمِنْبَرِ وَهَذَا جَالِسٌ مُحَارِبٌ لَا يَقُومُ [فِينَا] فَيُبَايِعَكَ أَوَ تَأْمُرُ بِهِ فَيُضْرَبَ عُنُقُهُ وَالْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ عليهما السلام قَائِمَانِ عَلَى رَأْسِ عَلِيٍّ عليه السلام فَلَمَّا سَمِعَا مَقَالَةَ عُمَرَ بَكَيَا وَرَفَعَا أَصْوَاتَهُمَا يَا جَدَّاهْ يَا رَسُولَ اللَّهِ فَضَمَّهُمَا عَلِيٌّ إِلَى صَدْرِهِ وَقَالَ لَا تَبْكِيَا فَوَ اللَّهِ لَا يَقْدِرَانِ عَلَى قَتْلِ أَبِيكُمَا هُمَا [أَقَلُّ وَ] أَذَلُّ وَأَدْخَرُ مِنْ ذَلِكَ .

سپس ابو ذر و مقداد و عمار بپا خاستند و به على عليه السّلام عرض كردند : « چه دستور مى‏دهى ؟ به خدا قسم اگر امر كنى آن قدر شمشير مى‏زنيم تا كشته شويم » .

حضرت فرمود : « خدا شما را رحمت كند ، دست نگهداريد و پيمان پيامبر و آنچه شما را بدان وصيّت كرده به ياد بياوريد » . آنان هم دست نگه داشتند .

سپس در حالى كه ابو بكر بر منبر نشسته بود عمر به او گفت : چطور بالاى منبر نشسته‏اى در حالى كه اين (مرد) نشسته و با تو روى جنگ دارد و بر نمى‏خيزد در بين ما با تو بيعت كند ؟ آيا دستور نمى‏دهى گردنش زده شود ؟!

 اين در حالى بود كه امام حسن و امام حسين عليهما السّلام بالاى سر امير المؤمنين عليه السّلام ايستاده بودند . وقتى سخن عمر را شنيدند گريه كردند و صداى خود را بلند كردند كه : « يا جدّاه ! يا رسول اللَّه ! » .

امير المؤمنين عليه السّلام آن دو را به سينه چسبانيد و فرمود : گريه نكنيد ، به خدا قسم بر كشتن پدرتان قادر نيستند . اين دو كمتر و ذليل‏تر و كوچكتر از آن هستند.
دفاع ام ايمن از امير مؤمنان عليه السلام :

وَأَقْبَلَتْ أُمُّ أَيْمَنَ النُّوبِيَّةُ حَاضِنَةُ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه السلام وَأُمُّ سَلَمَةَ فَقَالَتَا يَا عَتِيقُ مَا أَسْرَعَ مَا أَبْدَيْتُمْ حَسَدَكُمْ لِآلِ مُحَمَّدٍ فَأَمَرَ بِهِمَا عُمَرُ أَنْ تُخْرَجَا مِنَ الْمَسْجِدِ وَقَالَ مَا لَنَا وَلِلنِّسَاءِ .

ام ايمن نوبيّه - كه در كودكى پرستار پيامبر صلى اللَّه عليه و آله بوده - و نيز امّ سلمه پيش آمده و گفت : اى عتيق ! چه زود حسد خود را نسبت به آل محمّد عليهم السّلام آشكار ساختيد » .

عمر دستور داد آن دو را از مسجد خارج كنند و گفت : « ما را با زنان چه كار است » !

كتاب سليم بن قيس الهلالي (متوفاي 80 هـ) ص 866 ـ 867 ، ناشر : هادى‏ ـ قم‏ ، اول ، 1405 هـ .

 

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)

 

 

افسانه یا واقعیت شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

بر در خانه دل نشستم ؛بخشي از سخنان مرحوم حامد رحمةالله عليه

نكته ها ونامه هاي عرفاني

محاسبه ، اصلي مهم در سیر و سلوك

تاثير ترك گناه در فكرو ذكر

داستاني از تشرف يك سني و عنايت امام زمان صلوات الله علیه به او

داستان كسي كه دو جن را تسخير كرده بود و مرحوم حامد را با اجنه تهد يد ميكرد

نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 22:3 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم مرداد 1386

در فضائل فرزندان امير المومنين عليه السلام و صحيفه سجاديه

 ميلاد مسعود امام حسين ،حضرت سجاد و حضرت ابالفضل صلوات الله علیهم اجمعین را به امام زمان صلوات الله عليه و همه دوستداران اهل بيت تبريك مي گم.

پيامبر صلي الله فرمودند:خدا دوست دارد هر كه حسين عليه السلام را دوست بدارد.

معصوم عليه السلام فرمود :همه ما كشتي نجاتيم و كشتي حسين سريعتر و همه ما

درب بهشتيم و درب حسين وسيعتر است.

اما اعتراف دانشمند بزرگ اهل سنت در مورد صحيفه سجاديه را بخوانيد:

روزي مرحوم علامۀمرعشي نجفي رضوان الله تعالي عليه  كتاب صحيفۀسجاديه را براي مفتي بزرگ اهل سنت شيخ طنطاوي جوهري صاحب تفسير معروف«الجواهر» در مصر فرستادند اين دانشمند بزرگ اهل سنت درباره اين كتاب مدحي كامل و تمجيد و ثنائي كم نظير  درباره اين كتاب نوشت تا انجا كه اقرار كرد:اين از بدبختي است كه ما تاكنون بر اين اثر گرانبهاي جاويد  از ميراثهاي نبوت و اهل بيت دست نيافته بوديم . و من هرچه در ان مينگرم آن را فوق كلام مخلوق و دون كلام خالق مي يابم  »

بچه شيعه ها نكنه شما بدبختر از اهل سنت باشيد بخاطر بي توجهي به صحيفه سجاديه!!!

و اما در مورد جوانمرد بي نظير تاريخ آموزگار عشق و وفا و ادب حضرت اباافضل عليه السلام:

يه اهل دلي نقل ميكرد ميفرمود يه ترك معتادي از تبريز رفت كربلا  براي زيارت وارد صحن حضرت ابالفضل عليه السلام كه شد به حضرت با لهجه تركي خودش يه جمله گفت قريب اين مضامين كه يا ابا الفضل يه گوشه چشمي به من بنداز يا اينكه اين حاجت مرا بده .ميگفت از حرم كه اومدم بيرون ديگه به چائي هم ميل نداشتم  و ديگه از اعتياد در من خبري نبود!!!

 

نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 6:36 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه یازدهم مرداد 1386

تشرف یک جوان مشهدی به محضر مولایمان امام زمان صلوات اله علیه

به نام خدا و با سلام

يكي از از وسائل ارتباط با حضرت بقيةالله عليه السلام اين است كه انسان عشق ومحبت آن حضرت را در دل ايجاد كد و همه روزه  دقائق يا سا عاتي  با آن حضرت به گفتگو بنشيند. اگر كسي مبتلا به عشق مجازي شده باشد ميداند كه عاشق  از همه چيز معشوقش خوشش ميايد و تمام متعلقاتش  را دوست دارد ،لباسش را ميبوسد و از ذكر نامش خرسند ميگردد. او دوست دارد كه مردم هميشه محبوبش را مدح كنند و كسي كوچكترين كذمتي از او نكند . عاشق خانۀ معشوقش ،شهر و ديار معشوقش رادوست دارد و حتي هر چه متعلق به او است...من عاشقي را ميشناختم  كه چون در نام مغشوقش حرف سين وجود داشت ،به هر نامي كه اين حرف درآن بود عشق ميورزيد ...

بنا براين اگر توئي كه معتقد به وجود مقدس حضرت بقيةالله العظم روحي له الفداء هستس،معرفتي هم از روحيات و صفات آن حضرت  ميداشتي  و سنخيتي بين تو و ان حضرت بوئ،يعني فطرت و انسانيت را ازدست نداده بودي چه ميخواستي و چه نميخواستس عاشق و دلباخته ان حضرت ميشدي و همۀ متعلقات آن وجود مقدس را دوست مي داشتي و لحظه اي از ياد او غافل نميشدي و در همه جا او را ميديدي و همه جا او را مدح ميكردي و با كساني كه به ان حضرت بي علاقه اند نمي نشستي و دائماً جلب رضايت او را ميكردي....

داستان زير را جناب سيد حسن ابطحي در كتاب جذاب ملاقات با امام زمان  عليه السلام از روي  نوار سخنراني يك ازعلما كه گويا مرحوم حلبي بودند نوشته اند كه با حذف يك جمله بقيه آن را در ادامه خواهيد ديد:

من در اين راه تجربه هائي دارم ،امشب ميخواهم يكي از آنها را حضور محترم جوانان عزيز مجلس بگويم .نه آنكه فكر كنيد من به پيرمردها بي اخلاصم ،نه اينطور نيست ،ولي جوانها  زودتر به ميدان محبت وارد ميشوند  و وقتي هم وارد شدند دو منزل يكي ميروند . آنها همان گونه كه نيروي مزاجيشان قويتر از سالخورده ها است ،نيروي روحيشان وقتي در راه محبت افتاد  سريعتر حركت ميكند .آنها از يورش به پرش و از پرش به جهش ميافتند  و زود به مقصد ميرسند  .اين است كه من دوست مي دارم ،حتي المقدور  با عزيزان جوان  بيشتر حرف بزنم .

 يك ماه رمضان در مشهد مقدس تصميم گرفتم دربارۀامام زمان عليه السلام سخن بگويم . شبهاي اول رمضان مواظب مستمعين مجلس بودم كه ببينم  پاي منبرم چه كساني  خوب به مطالب من گوش ميدهند و چه كساني  ازانها خوششان ميايد و چه كساني كسل و بي اعتناي به مطالب من هستند.

ديدم جواني پاي منبر من مي آيد  ولي شبها ي اول آن دورها نشسته بود و شبهاي ديگر نزديك و نزديكتر ميشد تاانكه از شبهاي پنجم و ششم  پاي منبر مي نشست و از همۀمستمعين زودتر ميآمد و براي خود جا ميگرفت . وقتي من منبر ميرفتم  او محو و مات ما بود. من از حضرت ولي عصر عليه السلام  حرف ميزدم  كه البته شبهاي اول مقداري علمي بود كم كم مطالب از علمي به ذوقي و از مقال به حال افتاد.

وقتي من با يكي دو كلمۀ با حال حرف زدم  ديدم ،اين جوان منقلب شد،آنچنان انقلابي  داشت كه نسبت به تمام  جمعيت ممتاز بود.

يك حال عجيبي ،كه با فرياد ،يا صاحب الزمان ميگفت و اشك ميريخت  و گاهي به خود مييچيد و معلوم بود كه او در جذبۀ مختصري افتاده است . جذبۀ او در من تاثير ميكرد،وقتي جذبۀاو در من اثر ميگذاشت  حال من بيشتر ميشد ،من هم بي دريغ اشعار عاشقانه و كلمات پر سوزي  از زبانم بيرون ميامد و مجلس منقلب مي شد . اين حالات اشتداد پيدا ميكرد ،تا آن شبها ي آخري كه من راجع به وظايف شيعه و محبت به حضرت ولي عصر عليه السلام  حرف ميزدم و ميگفتم كه بايد او را دوست بداريم و در زمان غيبت چه بكنيم .

آن جوان به خود مي پيچيد و نعرهاي سوزندۀعاشقانه اي كه از دل بلند مي شد، با فرياد يا صاحب الزمان ،يا صاحب الزمان  ميكشيد كه ما هم منقلب ميشديم . در نظرم  هست كه يك شب اين اشعار را ميخواندم :

دارندۀ جهان  مولاي انس و جان * يا صاحب الزمان ،الغوث و الامان

او مثل باران اشك ميزيخت ،مثل زن جوان مرده داد ميزد و صعقه اي كه دراويش دروغي در حلقه هاي ذكرشان ميزنند و خود را به زمين  مياندازند در اينجا حقيقت داشت.او مي سوخت و اشك ميريخت و به حال ضعف مي افتاد و مرا سخت  منقلب ميكرد

انقلاب من هم طبعاً جمعيت را منقلب ميكرد. ضمناً جمعيت  هم از اين تعداد كه در اينجا هست اگر بيشتر نبود كمتر هم نبود .

يعني تمام فضاي مسجد گوهر شاد  و چهار ايوانش پر از جمعيت بود لااقل پنج هزار نفر درآن مجلس نشسته بودند ...  از اين گوشۀ مجلس  يا صاحب الزمان ،از آن گوشۀمسجد يا صاحب الزمان  گفته ميشد  و مجلس  حال عجيبي داشت . بالاخره ماه مبارك رمضان گذشت ،منبرهاي من هم تمام شد . اما من تصميم گرفتم كه آن جوان را پيدا كنم . زيرا همان طوري  كه شما مشتري خوبتان را دوست مي داريد ما منبريها هم مستمع با حالمان را دوست ميداريم . خلاصه من به او دل بسته بودم .

آري من شيفته و فريفته و عاشق دلسوختۀ آن كسي هستم كه عقب امام زمان عليه السلام برود . من عاشق ِعاشق امام زمانم ،عاشق محب امام زمانم ،بالاخره از اين طرف و آن طرف و ازاطرافيانم سوال كردم كه آن جوان كه بود و چه شد و آدرسش كجاست؟

معلوم شد كه او نيم باب دكان عطاري در فلان محلۀ مشهد دارد ،من حركت كردم و رفتم به درهمان مغازه به سراغ اين جوان . ديدم  دكان بسته است، از همسايه  ها پرسيدم يك جواني  با اين خصوصيات در اينجا است؟ آنها جواب مثبت دادند و اسمش را به من گفتند.

گفتم : او كجاست؟ آنها به من گفتند :او بعد از ماه رمضان دو سه هفته مغازه را بازكرد ولي حالش يك طور ديگري شده بود و يك هفته است مغازه را تعطيل كرده و ما نميدانيم  او كجاست !! جوانها خوب دقت كنيد  اين سرگذشتي است كه من بلاواسطه  براي شما نقل ميكنم  بالاخره  بعد از حدود سي روز در خيابان تهران،در در مشهد كه منزل من هم همانجا بود ،وقتي از منزل بيرون آمدم اين جوان به من رسيد،اما چه جور؟ لاغر شده ،رنگش زرد و زار شده ،گونه هايش فرورفته ،فقط پوست و استخواني از او باقي مانده است !!

وقتي به من رسيد اشكش جاري شد و نام مرا ميبرد و ميگفت: خدا پدرت را بيامرزد خدا به تو طول عمر بدهد ،هي گريه ميكند و صورت و شانه هاي مرا مي بوسد. دست مرا گرفته  و با فشار ميخواست  ببوسد!!

به او گفتم :چي شده بابا جان چيه؟

او با گريه و ناله ميگفت: خدا پدرت را بيامرزد ، خدا به تو طول عمربدهد ،هي دعا ميكرد و گريه ميكرد و ميگفت:راه را به من نشان دادي ،مرا به راه انداختي ،الحمد لله و المنه به منزل رسيدم ،به مقصودم  رسيدم ،خدا باباتُ بيامرزه !!

آن وقت بنا كرد به گفتن. قصه اش را نقل كرد  و حالا گريه ميكند و مثل ابر بهار اشك ميريزد

شما توي دندۀمحبت حتي محبتهاي مجازي نيافتاده ايد  اگر در محبتهاي و عشقهاي مجازي مختصر سيري كرده بوديد  ميفهميديد من چه ميگويم،دراو يك حالي پيداه شده بود كه وقتي  اسم محبوب را ميبرد بدنش ميلرزيد.

بالاخره گفت : شما در آن شبهاي ماه رمضان  دل ما را آتش زديد  دلم از جا كنده شد. عشق به امام زمان  عليه السلام پيدا كردم . همانطور بود كه شما ميگفتيد. دل در گذشته به كلي متوجه ان حضرت نبود. اين هم كه درست نيست . كم كم دل من تكان خورد  و رفته رفته علاقه پيدا كردم كه او را ببينم . ولي در فراقش التهاب و اشتعال قلبي در سينه ام پيدا شد ،بطوري كه شبهاي آخر ،وقتي  يا صاحب الزمان  ميگفتم  بدنم ميلرزيد! دلم نميخواست بخوابم ! دلم نم خواست چيزي بخورم ،فقط دلم ميخواست  بگويم  يا صاحب الزمان  و بروم دنبالش تا او را پيدا كنم .

وقتي ماه رمضان تمام شد رفتم  تا مغازه را باز كنم  ديدم دل به كسب و كارندارم!  دلم فقط به يك نقطه متوجه است و از غير او منصرف است دلم مي خواهد  دلدار را ببينم ! با كسب و كار ،كاري ندارم  دلم ميخواهد  محبوبم را ببينم  به زندگي  علاقه ندارم ،به خوراك  و پوشاك علاقه ندارم  ديگر دلم  نمي خواهد با مشتري  حرف بزنم ديگر دلم نميخواهد در مغازه بنشينم ! دلم ميخواهد  اين طرف و ان طرف بروم تا به محبوب ماه پيكر برسم  از دكان دست برداشتم  و آن را بستم و رفتم  به دامن كوه ،كوهسنگي

(اين كوهي است كه در مقابل قبلۀ مشهد  واقع شده و آن وقت نيم فرسخ با مشهد فاصله داشت  ولي حالا جزء شهر مشهد شده است)

آن زمان بيابان بود ،من رفتم درآن بيابان ،روزها در آفتاب و شبها در مهتاب  هي داد ميزدم كه محبوبم كجائي؟

عزيزدلم كجائي؟

آقاي مهربانم كجائي؟

« ليت شعري  اين استقرت بك النوي (به همين مضامين)عزيز عليَ ان اري الخلق و لاتري»

آن بلبل مستيم كه دور از گل رويت

اين گلشن نيلوفري آمد قفس ما ....

(اقا جان ، عزيز دل ) هي ناله كردم

(اينجا اشك ميريخت و گاهي هم دستهايش را ميگذاشت روي شانۀ  من سرش را ميگذاشت  روي دوش من )

ميگفت :آنجا گريه كردم ،سوختم ،آنجا زار زدم .

خدا پدرت را بيامرزد،عاقبت روي آتش دلم آب وصال ريختند،عاقبت محبوبم را ديدم ،عاقبت سر به پايش نهادم،(آن وقت شروع كرد به گفتن چيزهائي كه من نمي توانم بگويم ،نبايد هم بگويم )

وقتي گريه هايش را تمام كرد ديدم صورت مرا بوسيد و گفت: خداحافظ ...  

من يك هفتۀ ديگر بيشتر زنده نيستم ! گفتم چرا؟ گفت: به مطلبم رسيدم! به مقصودم  رسيدم  صورتم به پاي يار و دلدارم نهاده شد. ترسيدم كه بيشتر در دنيا بمانم اين قلب روشن من باز تاريك شود. اين روح پاك ،دوباره آلود شود لذا درخواست مرگ كردم ،اقا پذيرفتند

خدا حافظت ،ما رفتيم  تو را به خدا سپرديم  مرا دعا كرد و آن جوان پس از شش يا هفت روز ديگر از دنيا رفت .

حالا جوانها ،شما نااميد نباشيد، او با شما فرقي نداشت،او با امام زمان عليه السلام  قوم و خويشي نداشت كه شماها بيگانه باشيد . دل پاك ميخواهند،دا بدهيد ببينيد به شما توجه ميكنند يانه.

 بنماي رخ ،كه خلقي  واله شوند و حيران

مولا جان ،آقا جان ،بگشاي لب ،كه فرياد از مرد و زن برآيد ...

(قربان لبهايت بروم)

بيا سخن بگو با جوانهاي ما ،كه گوش ميدهند به كلامت ،يابن العسكري از زبان هر كه عاشق است ميگويم :

از حسرت دهانت،جانها به لب رسيده * كي درد دردمندان ،ازآن دهان برآيد

بگشاي تربت ما ،بعد از وفات وبنگر* كزآتش فراقت ،دود از كفن برآيد 

 خدايا به محبت ذاتيت  به خاتم الانبيا عشق و محبت و شوق امام زمان را در دل تمام اين جمعيت امشب قرار بده .الهنا به حبيبت خاتم الانبيا دل  اين جمعيت از مرد و زن،عالم و عامي  بچه و بزرگ از محبت وعشق به امام زمان عليه السلام  مملو و سرشار فرما

پايان آنچه از منبر نقل شده

منبع: كتاب ملاقات با امام زمان البته خودم هم از بزرگي همين داستان را شنيدم  و او نقل ميكرد ان واعظ مرحوم حلبي از دلسوختگان حضرت مهدی صلوات الله علیه  بوده است

 

نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 8:15 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوم مرداد 1386

داستاني از لطف و هدايت الهي

يا هادي المُضلين
با سلام و عرض معذرت بابت تاخير طولاني
يكي از دوستان چنين نقل ميكرد كه:در ماشين نشسته و مُشرُّف به كربلاي معلي مي شدم ،سفر من از ايران بود. در نزديكي صندلي من جواني ريش تراشيده و فرنگي مآب نشسته بود لهذا سخني بين ما و او ردّ و بدل نشد. ناگهان صداي اين جوان دفعتاً به زاري و گريه بلند شد. بسيار تعجب كردم،پرسيدم سبب گريه چيست ؟گفت :پس اگر به شما نگويم به چه شخصي بگويم . من مهندس راه و ساختمان هستم . از دوران كودكي تربيت من طوري بود كه لا مذهب بار آمده بودم و طبيعي بودم و مبدأ و معاد را قبول نداشتم فقط در دل خود محبتي به مردم ديندار احساس ميكردم خواه مسلمان باشند يا مسيحي يا يهودي .
شبي در محفل دوستان كه بسياري بهائي بودند حاضر شدم و تا ساعتي چند به لهو و لعب و رقص و غيره اشتغال داشتم. پس از گذشت زماني در خود احساس شرمندگي نمودم و از افعال خودم خيلي بدم آمد ناچار از اتاق خارج شده به طبقه فوقاني رفتم و درآنجا تنها مدتي گريه كردم و چنين گفتم:اي آنكه اگر خدائي هست آن خدا توئي،مرا درياب. پس از لحظه اي به پائين آمدم . شب به پايان رسيد و تفرّق حاصل گرديد. فرداي ان شب به اتفاق رئيس قطار و چند نفر از بزرگان براي مأموريت فنّي خود عازم مسافرت به مقصدي بوديم ،ناگهان ديدم از دور سيدي نوراني نزديك من امد به من سلام كرد و فرمود با شما كاري دارم ،وعده كردم فردا بعد از ظهر از او ديدن كنم . اتفاقاً پس از رفتن او بعضي گفتند: اين بزرگوار است و چرا با بي اعتنائي جواب سلام او را دادي؟چون وقتي آن سيد به من سلام كرد گمان كردم او احتياجي دارد و براي اين منظور اينجا پيش من آمده . از روي تصادف رئيس قطار فرمان داد كه فردا بعد از ظهر كه كاملاً تطبيق با همان وقت معهود{وقتي كه براي ديدن سيد قرار گذاسته بود}مينمود بايد فلان مكان بوده و دستوراتي چنين و چنان به من داد كه بايد عمل كني ،من با خود گفتم بنا براين نميتوانم ديگر به ديدن سيد بروم . فردا چون وقت كار محولّۀ رئيس قطار نزديك مي شد در خود احساس كسالت و كم كم تب شديدي روي نموده به قسمي كه بستري شدم به طوري كه طبيب براي من آوردند و طبعاًاز رفتن براي مأموريتي كه رئيس قطار داده بود معذور گرديدم .
پس ازآنكه فرستادۀ رئيس قطاراز نزد من بيرون رفت ديدم تب فرو نشست و حالم به حالت عادي برگشت كاملاً خوب و سرحال خود را ديدم ،دانستم بايد در اين ميان سرّي باشد، از اين رو برخاسته به منزل سيد رفتم ،به مجرد آنكه نزد او نشستم فوراً يك دوره اصول اعتقاديه با برهان و دليل براي من گفت به طوري كه من مؤمن شدم و سپس دستوراتي به من داد فرمود:فردا نيز بيا ،چند روزي همچنان نزد او رفتم . هنگاميكه پيش روي او مي نشستم آنچه از امور واقعه روي داده بود براي من بدون ذرّه اي كم و بيش حكايت مينمود و ار افعال و نيّات شخصي من كه احدي جز من برآنها اطلاع نداشت بيان مي نمود !!!. مدتي گذشت تا اينكه شبي از روي ناچاري در مجلس دوستان شركت كردم و ناچار شدم قماري بنمايم. فردا چون خدمت او رسيدم فوراً فرمود :آيا شرم و حيا ننمودي كه اين گناه كبيرۀ موبقه را انجام دادي ؟ اشك ندامت از ديدگان من سرازير شد گفتم : غلط كردم ،توبه كردم ،فرمود: غسل توبه كن و ديگر چنين منما؛و سپس دستوراتي ديگر فرمود . خلاصه به طور كلّي رشتۀ كارم را عوض كرد و برنامۀ زندگي مرا تغيير داد . چون اين قضيه در زنجان اتفاق افتاد و بعداً خواستم به طهران حركت كنم امر فرمود كه بعضي از علما را در تهران زيارت كنم و بالاخره مأمور شدم كه براي زيارت اعتاب عاليات بدان صوب مسافرت كنم .اين سفر ،سفري است كه به امر آن سيد بزرگوار مينمايم . دوست ما گفت : در نزديكي هاي عراق دوباره ديدم ناگهان صداي او به گريه بلند شد ، سبب را پرسيدم گفت :
((الان وارد خاك عراق شديم چون حضرت ابا عبدالله عليه السلام به من خير مقدم فرمودند)).
منظور اينكه اگر كسي واقعاً از روي صدق و صفا قدم در راه نهد و از صميم دل هدايت خود را از خداي خود طلب نمايد موفق به هدايت خواهد شد اگرچه در امر توحيد نيز شك داشته باشد .
داستان فوق را مرحوم علامه سيد محمد حسين حسيني تهراني در كتاب خود نگاشته اند.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 9:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386

افسانه شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها توسط عُمر و ابابكر!!!

شهادت حضرت زهرا افسانه نیست


به نام خدا وبا سلام و عرض تسليت شهادت سرور زنان عالم حضرت فاطمه سلام الله عليها  به امام زمان صلوات الله عليه و همه شماعزيزان.

  کاش که یک افسانه بود ولی شهادت حضرت زهرا افسانه نیست :

 آنچه در زير ميخوانيد برگرفته از ترجمه كتاب «موتمر علماء بغداد» كه به فارسي با نام« راهي به سوي حقيقت» چاپ شده مولف كتاب مقاتل بن عطيه است است اين كتاب نتيجه مناظراتي بين شيعه و سني است كه به دستور ملكشاه سلجوقي علماء شيعه وسني وادار به مباحثه ميشوند تا حقيقت بر همه منكشف شود و مباحاث را دستور ميدهد كه بر پايه مستندات و براهين عقلي  ودلائل نقلي باشد و تمام مباحثات هم به دستور شاه نوشته مي شده. به دستور او يك گروه

ده نفره شيعه با ده نفر سني مباحثه ميكند كه بزرگ عالم سني عباسي نام دارد و عالم بزرگ شيعه حسين بن علي معروف به علوي به بحث ميپردازند اما قسمتي از مناظرات آنها كه وزير سني مذهب ملك شاه هم دران شركت داشته:

علوي:

 ابوبكر بعد از اينكه با ايجاد ترس و و حشت و استفاده از شمشير و زور و تهديد ،از مردم براي خود بيعت گرفت،افرادي مثل عمر ،قنفذ،خالد بن وليد ،ابو عبيدۀ جراح و گروه ديگري از منافقان را به در خانه فاطمه و علي فرستاد ؛ عمر مقداري هيزم جلو در خانه فاطمه جمع كرد(همان خانه اي كه رسول خدا بارها جلو درب آن توقف ميكرد و ميفرمود: السلام عليكم يا اهل بيت النبوة-سلام بر شما اي اهل بيت پيامبر  و هيچ گاه داخل آن نمي شده مگر بعد ازآنكه اجازه ميگرفت )آنگاه درب خانه را به آتش كشيد . وقتي فاطمه پشت درآمد تا عُمر و همراهانش را برگرداند عُمر ضربه اي به در زد و آن چنان فاطمه را بين در و ديوار فشار داد كه فرزندش سقط شد و ميخ در به سينه اش فرو رفت. پس فاطمه فرياد برآورد :اي پدر اي رسول خدا ببين بعد از تو از طرف فرزند خطاب (عُمر)و ابي قحافه(ابابكر) چه بر سر ما امد در اين موقع عُمر رو به اطرافيان خود كرد و دستور داد :فاطمه را بزنيد!!! پس تازيانه ها بر دردانۀ رسول خدا صلي الله عليه واله و پارۀ تنش فرود آمد به حدي كه بدنش مجروح شد. اين فشار سخت و ضربات تلخ ،بدن فاطمه را درهم شكست . او بيمار گشت و حزن و اندوه بر هستي اش فرو رفت و كمي پس از وفات پدرش،زندگي را بدرود گفت. پس فاطمه شهيد خاندان نبوت است و به سبب ستم عُمر بن خطاب،به شهادت رسيده است.

ملك شاه از وزير پرسيد:

آيا سخنان علوي صحيح است ؟

 وزير :آري ،سخنان علوي را در كتابهاي تاريخ ديده ام {كتاب سقيفه،ابي بكر جوهري ؛الامامة و السياسة،ابن قتيبه؛شرح ابن ابي الحديد ج 2 ص 19 براي اطلاع بيشتر از موضوع اتش زدن درب خانه حضرت زهرا سلام الله عليها و اسناد آن به كتاب «آتش به خانۀ وحي» رجوع كنيد.}علوي: اينها دليل نفرت شيعه از ابوبكر و عُمر است. وي اضافه كرد :شاهد اين جنايت ابوبكر و عمر اين است كه مورخان  آورده اند كه فاطمه از دنيا رفت و درآن هنگام ،بر ابوبكر و عمر غضبناك بود  و پيامبر در احاديث متعددي فرموده است:«ان الله يرضي لرضا فاطمة ويغضب لغضبها؛خداوند از رضايت فاطمه خشنود و از غضب او غضبناك ميشود» و شما اي پادشاه نيك ميداني كه سرنوشت كسي كه خداوند بر او خشم گرفته چه خواهد بود.

ملك شاه رو به وزير كرد و گفت :آيا اين حديث صحيح است ؟آيا درست است كه فاطمه در حالي از دنيا رفت كه بر ابابكر و عمر خشمناك بود؟

وزير :آري اين مطلب را محدثان و مورخان گفته اند { بعضي از كتب اهل سنت در اين باره :صحيح بخاري كتاب خمس ح2 همچنين باب غزوه خيبر و كتاب فرائض؛صحيح ترمذي ج1 باب ما جاء من تركة رسول الله؛مستدرك حاكم ج3 ص153 ؛ميزان الاعتدال ج2 ص72؛كنزالعمال ج6،ص219 و ...}

علوي شاهد ديگري براي سخنانش آورد و گفت : اي پادشاه مطلب ديگري كه درستي سخنم را براي تو ثابت مي نمايد اين است كه فاطمه به علي بن ابي طالب عليه السلام وصيت كرد كه ابوبكر ،عمر و ديگر افرادي كه در حق او ظلم نمودند ،در تشيع جنازه اش شركت نكنند و بر او نماز نگزارند و همچنين  وصيت كرد كه علي ،قبر او را مخفي نمايد تا بر سر قبرش هم حاضر نشوند . علي عليه السلام هم به وصاياي او عمل نمود . ملك شاه از شنيدن اين وصيت به تعجب فرو رفته بود ،گفت: مطلب غريبي است ! آيا علي و فاطمه اينگونه عمل نموده اند ؟!!!

وزير :مورخان اين گونه آورده اند.

 علوي: گوشۀ ديگري از رفتار ناشايست ابوبكر و عمر را مطرح كرد و گفت :ابوبكر  و عمر ،ظلم و اذيت ديگري هم در حق فاطمه نمودند.

 عباسي پرسيد:چه اذيتي؟

 علوي: آنها «فدك» را كه ملك فاطمه بود ،غصب نمودند.

عباسي :چه دليلي بر غصب فدك توسط آنها وجود دارد؟

 علوي: در كتب تاريخ امده كه رسول خدا صلي الله عليه واله فدك را به فاطمه بخشيد . در زمان پيامبر ،فدك در اختيار فاطمه بود  و چون پيامبر وفات يافت ،ابوبكر و عمر ماموراني فرستادند و كارگران فاطمه را با زور و شمشير از آنجا بيرون كردند. فاطمه به ابوبكر و عمر اعتراض كرد و با آنها به محاجّه پرداخت ،اما آنها به سخن وي گوش نداند و او را به خشم آوردند و از رسيدن او به حقش جلوگيري كردند. از همين رو ،ديگر فاطمه با آنها صحبت نكرد تا اينكه با ناراحتي از آنها از دنيا رفت.

عباسي : ولي عمر بن عبد العزيز در ايام خلافت خود فدك را به فرزندان فاطمه  برگرداند.{اين مطلب عباسي دز باره پس دادن فدك فكر نميكنم درست باشه بايد بررسي شود}

علوي: چه فايده اي دارد اگر كسي خانۀ تو را غصب و تو را آواره كند سپس شخص ديگري بعد از مرگ تو بيايد و خانه ات را به فرزندانت برگرداند آيا گناه غاصب را بر طرف ميكند؟

ملك شاه :از صحبت شما دونفر چنين بر مي آيد كه هر دوقبول داريد كه ابوبكر و عمر فدك را غصب نمودند.

عباسي: آري تاريخ نويسان چنين گفته اند....

ملك شاه :اگر اين سخنان درست باشد ،كار انها عجيب است و اگر خلافت  ان سه نفر باطل باشد چه كسي جانشين پيامبر خواهد بود؟

علوي: پيامبر خودش به دستور خداي تعالي جانشينان خود را معين نمود. در كتابهاي حديث امده كه ان حضرت فرمود:«خلفاء بعدي اثنا عشر بعدد نقباء بني اسرائيل و كُلهم من قريش؛ جانشينان بعد از من دوازده نفرند ،به تعداد نقيبان بني اسرائيل و همگي آنهااز قريش ميباشند»ملك شاه از وزير پرسيد :آيا پيامبر اين مطلب را گفته است؟

وزير:آري

 

دانلود کنید کتاب اسناد یورش به خانه وحی ارز آیت الله مکارم شیرازی


دانلود كنيد اسناد آتش زدن خانه حضرت زهرا سلام الله عليها( فايل پاور پوينت)

 

بسيار جاي تعجب است كه با اين همه اعترافات باز هم اهل سنت ماجراي شهادت و كتك خورد حضرت زهرا توسط ابابكر و عمر را انكار و مخفي ميكنند.!!!


 اين هم  تعدادي از منابع براي كساني كه نميخوانند دانلود كنند:
عقد الفرید 4/ 260، چاپ مکتبه هلال.
 المصنف- ابن ابی‏شیبه 8/ 572  
میزان الاعتدال 2/ 490، شماره 4549
انساب الأشراف 1/ 586، ط دار معارف، قاهره
تذکره الحفاظ 3- 920، شماره 860.
سیر اعلام النبلاء 13/ 162، شماره 96.
البدایه والنهایه 11/ 65، حوادث سال 279
استیعاب 3/ 975، تحقیق علی محمد بجاوی ، چاپ قاهره.
ازالة الخفاء 2/ 29، ناشر اکیدمی، ط لاهور.
 جريان قتل آن حضرت به دست عمر آنچنان مشهور بوده كه  رد پاي ان در ادبيات عرب  ميتوان ديدهمچنين
تا جايي كه محمد حافظ ابراهیم در قصیده عمریه
از آن به عنوان يكي از افتخارات عمر ياد ميكند!!!
محمد حافظ ابراهیم (1287- 1351) شاعر مصری که به «شاعر نیل» شهرت دارد، دیوانی دارد که در ده جلد چاپ شده است. او در قصیده خود تحت عنوان عمر و علی، یکی از افتخارات عمر را این دانسته است که جلوي خانه‏ی علی آمد و گفت: اگر بیرون نیایید و با ابی‏بکر بیعت نکنید خانه را به آتش می‏کشم و لو دختر پیامبر در آنجا باشد!

جالب آن است که محمد حافظ ابراهیم، قصیده‏ی خویش را در یک جلسه‏ی بزرگ قرائت کرد و حضار نه تنها بر او خرده نگرفتند بلکه مدال افتخار نیز به او دادند!!!.
سه بیت این قصیده، مورد نظر و استشهاد ماست:

و قَولةٍ لعَلیٍّ قالَها عُمَرُ
أکرِم بسامِعِها أعظِمْ بمُلقیها

حرقتُ دارَک لا أبقِی علیک بها
إن لم تُبایع و بنتُ المصطفی فیها

ما کان غیرُ أبی‏حَفْصٍ یَفُوُه بها
أمامَ فارِسِ عدنانٍ و حامِیها .

«و گفتاری که عمر آن را به علی علیه‏السلام گفت ...!».
«به علي گفت: اگر بیعت نکنی، خانه‏ات را به آتش می‏کشم و احدی را در آن باقی نمی‏گذارم هر چند دختر پیامبر مصطفی در آن باشد».
«جز عمر (كه كنيه اش ابوحفص است) کسی جرأت گفتن چنین سخنی را در برابر شهسوار عدنان و مدافع وی نداشت».
همچنين در كتاب:
لامامه والسیاسه، ص 13، چاپ المکتبه التجاریه الکبری، مصر.
 مسلما این بخش از تاریخ ، برای علاقمندان به شیخین بسیار سنگین و ناگوار بوده است، لذا برخی درصدد برآمدند که در نسبت کتاب الإمامه والسیاسه به ابن‏قتیبه تردید کنند، حال آن که ابن ابی‏الحدید، استاد فن تاریخ، این کتاب به سرنوشت تحریف دچار شده و تحریفگران بخشی
از مطالب آن را به هنگام چاپ، حذف کرده‏اند. غافل از آنکه مطالب مزبور در شرح نهج البلاغه‏ی ابن ابی‏الحدید موجود است. زر کلی در اعلام، کتاب الامامه والسیاسه را از آثار ابن قتبه می‏داند و سپس می‏افزاید: «برخی از علما در انتساب این کتاب به ابن قتیبه تأمل دارند». یعنی شک و تردید را به دیگران نسبت می‏دهد نه به خویش، همچنان که الیاس سرکیس (معجم المطبوعات العربیه 1/ 212) این کتاب را از آثار ابن قتیبه می‏داند.

ذهبی مورخ مشهور مینویسد:

بدون شک عمر چنان لگدی به فاطمه (سلام الله علیها) زد که محسن از او سقط شد. لسان المیزان جلد اول صفحه 268 شماره 824 تحت عنوان احمد با ذکر سند به نقل از محمد بن احمد حماد کوفی (از حافظین حدیث اهل سنت) میپردازد.

صلاح الدین خلیل بن ایبک صفدی در کتاب (الوافی بالوفیات)چاپ بیروت 1401هجری جلد 6 صفحه 17 تحت عنوان حرف(الف)- ابراهیم بن سیار-شماره2444 به نقل از نظام معتزلی میگوید: نظام معتزلی معتقد است که بدون شک عمر در روز بیعت چنان فاطمه را زد که محسن را از شکم انداخت.

ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه جلد 16ص 280مینویسد بعد از پیامبر صلی الله علیه و اله هر گز شاد و خندان دیده نشد و اینکه عمر و ابی بکر از رحلت او خبر نداشتند.

و در ج 16 ص281 مینویسد فاطمه وصیت کرد که در شب دفن شود تا انکه عمر و ابا بکر در نماز وی حاضر نشود و همچنین رد کردن درخواست ملاقات ان دو قبل از رحلت ان بانوی مظلوم و عهد بستن علی علیه السلام با او که ان دو بر بدن شریفش نماز نگذارند و بر سر مزارش حاضر نشوند.

ابی الحسن علی بن حسین بن علی مسعودی می نویسد: آنان در هجوم خود به خانه فاطمه ،سیده زنان را در پشت درب چنان فشردند که محسن را سقط کرد.(کتاب اثبات الوصیه)ص 142 تحت عنوان حکایت السقیفه

   نكته اول:
 عايشه در مورد شخصيّت والاى حضرت زهرا عليها السلام مى گويد:
 «ما رأيت أحداً كان أصدق لهجة منها غير أبيها»

«هيچ شخصى را راستگوتر از فاطمه، جز پدرش نديدم».

 حاكم نيشابورى اين روايت را در المستدرك آورده است و در ذيل آن مى گويد: اين 
 حدیث بر مبناى بُخارى و مُسلم، صحيح است و ذهبى نيز بر صحّت آن اقرار دارد;
 

همچنين اين حديث در كتاب هاى الإستيعاب و حلية الأولياء نيز آمده است(1).

(1) المستدرك: 3 / 160، حلية الأولياء: 2 / 41، الإستيعاب: 4 / 1896

نکته دوم:

 

فاطمه عليها السلام هرگز با ابوبكر بيعت نكرد و در حالى كه از ابوبكر خشمگين بود،

از دنيا رفت. اين نكته در كتاب هاى صحاح و ديگر کتب دیگر عامه، موجود است

 

در اين جا چندسوال پیش میاد که از اهل سنت میخواهیم حتما جواب بدهند:

ـ به نظر شما، آيا فاطمه عليها السلام، بدون شناخت و بيعت با امام زمانش از دنيا رفت؟

آيا مى توان پذيرفت كه فاطمه ای كه علماى اهل سنّت او را برتراز ابوبكرو عمر میدانند،

به مرگ جاهليّت از دنيا رفته باشد؟

آيا او كه اذيّت كردنش حرام و موجب كفر است، بدون بيعت با امام زمانش از دنيا رفته است؟

چه كسى مى تواند چنين سخنى را بگويد؟پس، اگر چنين نيست، امام زمان او كيست؟

 

نكته سوم:

على عليه السلام ابوبكر را از مرگ حضرت زهرا عليها السلام آگاه نکرد;

لذا، نه ابوبكر و نه هيچ كس ديگر از آن قوم، در نماز بر جنازه فاطمه عليها السلام حاضر نشدند.

مى دانيد كه در آن روزگار خواندن نماز بر ميّت، يكى از كارهاى خليفه بوده و با وجود

او يا حاكم مدينه، هيچ كسى حق نداشته است بدون اجازه آن ها، بر ميّت نماز بخواند.

 

وقتی كه عبداللّه بن مسعود از دنيا رفت، بدون اطّلاع و اجازه عثمان، او را به خاك

سپردند; بدين جهت،عثمان مأمورى را نزد عمّار فرستاد و او را مورد ضرب و شتم

قرار داد; نظير اين امر در تاريخ بسيار اتّفاق افتاده است. بنا بر اين، عدم دعوت از ابوبكر

براى حضور در نماز حضرت زهرا عليها السلام، نشانه و رمزى حاكى از

نپذيرفتن امامت و خلافت اوست از طرف حضرت زهرا چون دروصیتشان از این کار

نهی کرده بودند به همین علت متعصبین حديثى جعل كردند مبنى بر اين كه على عليه السلام

فردى را نزد ابوبكرفرستاد و ابوبكر با عمر و عدّه اى از اصحاب آمدند و بر حضرت زهرا

 

عليها السلام نماز خواندند; على عليه السلام نيز در اين نماز به ابوبكر اقتدا كرد!!!و ابوبكر

در نماز چهار تكبير گفت!!!اكنون پس از مطالعه اين دروغ ها، اين متن را نيز ملاحظه كنيد:

حافظ ابن حَجَر عسقلانى در شرح حال عبداللّه بن محمّد قدامه مصيصى مى نويسد: او

يكى از ضعفاء است كه از طريق مالك بن انس، مصائب را از جعفر بن محمّد نقل كرده است.

 

آنان در مورد اهل بيت عليهم السلام سخنان ناروايى مى گويند و روايات بسيارى را از

زبان اهل بيت سلام اللّه عليهم عليه آنان جعل مى نمايند، از جمله اين كه آن ها بيشتر

اوقات رواياتى را از زبان امير مؤمنان و فرزندان ايشان و يا از زبان فرزندش

محمّد حنفيّه نقل كرده اند كه نمونه اى از آن ها، اين روايت است:

جعفر بن محمّد از پدرش محمّد باقر از جدّش نقل مى كند كه: فاطمه شب

هنگام از دنيا رفت. ابوبكر و عمر با گروه زيادى آمدند; ابوبكر به على گفت:

جلو برو و نماز بگزار!على گفت: نه به خدا سوگند! من جلو نمى روم;

تو خليفه پيامبر خدا هستى! پس ابوبكر جلو ايستاد و نماز خواند و چهار تكبير

گفت(1). اين ها از مصيبت هاى امّت ما است، كه نه تنها قضايا را به طور واقعى

نقل نكرده اند; بلكه در برابر آن، رواياتى را جعل كرده اند.

 

بر فرض که این حدیث هم درست باشد بازهم چیزی از گناه ابابکر کم نمیشود زیرا

حضرت زهراپیوسته او را نفرین میکردند و تا آخر عمر با او حرف نزدند و درکتب معتبر

شیعه و سنی این حدیث آمده که( خداغضب میکند به غضب فاطمه و ... )پس ابابکرنه

تنها شایسته خلافت بعد از پیامبر را ندارد بلکه مورد غضب خدا بوده و خواهد بود و

مخلد در آتش جهنم خواهد بود. منبع لسان الميزان: 3

  نكته چهارم: 
 فاطمه عليها السلام وصيت كرد كه شبانه دفن شود تا مظلوميّت او در طول

تاريخ جاودان بماند. سخنان امير مؤمنان عليه السلام به هنگام دفن آن حضرت،

بسيارى از جوانب تاريخى اين مسئله را باز مى نمايد و در بردارنده حقايق بسیاری است.

اين سخنان، بسيارى از مصائب را بازگو مى كند; آن سان كه زيبنده است كه هر مؤمنى در

اين خطبه دقّت و تأمّل كند. ابن تيميّه در توجيه وصيّت حضرت زهرا عليها السلام

به دفن شبانه، گويد: افراد بسيارى شبانه دفن شدند.

ولى پرواضح است كه فاطمه عليها السلام وصيّت كرد كه شبانه غسل داده شود و

شبانه دفن شود و افرادى كه ايشان را مورد آزار قرار دادند، باخبر نشوند.

آرى، همان طور كه گفتيم، برخى از طرفداران ابوبكر، خبرى با مضمون نمازگزاردن

ابوبكر بر جنازه آن حضرت عليها السلام را جعل كرده اند; ولى خوشبختانه شخصيّتى

چون ابن حَجَر عسقلانى، به دروغ بودن آن خبر، تصريح نموده است

منبع.لسان الميزان: 3 / 334.


قسمت زیر از سایت ولی عصر(عج) نقل شده با کمی تغییر:
1ـ عصمت زهرا(عليها السلام) در لسان رسول خدا(صلى الله عليه وآله)
دخت گرامى پيامبر(صلى الله عليه وآله) از مقام والايى برخوردار بود، سخنان رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) در حقّ دخترش حاكى از عصمت و پيراستگى او از گناه مى باشد. آنجا كه درباره او چنين مى فرمايد:
«فاطمة بضعة منّي فمن أغضبها أغضبني».(1)
«فاطمه پاره تن من است، هر كس او را به خشم آورد بسان اين است كه مرا خشمگين كرده است».
ناگفته پيدا است كه خشم رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مايه اذيت و ناراحتى اوست و سزاى چنان شخصى در قرآن كريم چنين بيان شده است:
(وَ الّذين يُؤْذُونَ رَسُول اللّه لَهُم عَذابٌ أَليم)(توبه / 61).
«آنان كه رسول خدا را آزار دهند، براى آنان عذاب دردناكى است».
چه دليلى استوارتر بر عصمت او كه در حديث ديگرى رضاى وى در گفتار پيامبر(صلى الله عليه وآله) مايه رضاى خدا، و خشم او مايه خشم خدا معرّفى گرديده است، مى فرمايد:
«يا فاطمةُ انّ اللّه يغضبُ لِغضبك و يَرضى لرضاك».(2)
«دخترم فاطمه!، خدا با خشم تو، خشمگين، و با خشنودى تو، خشنود مى شود».
به خاطر چنين مقامى والا، او سرور زنان جهان است، و پيامبر در حق او چنين فرموده:
«يا فاطمة! ألا ترضين أن تكونَ سيدةَ نساء العالمين، و سيدةَ نساءِ هذه الأُمّة و سيدة نساء المؤمنين».(3)
«دخترم فاطمه! آيا به اين كرامتى كه خدا به تو داده راضى نمى شوى كه تو، سرور زنان جهان و سرور زنان اين امّت و سرور زنان با ايمان باشى».
 { معني ندارد که رضايت و خشم فردي نشانه رضايت و خشم خدا باشد وآن فرد گناه يا اشتباه کند  چون اگر حتي يک اشتباه کند ديگر نميتوان به خشم يا رضايت او اعتماد کرد چون ممکن است بازهم اشتباه کرده باشد. پس قطعا ايشان معصوم بودند هم از خطا وهم از گناه}
2ـ احترام خانه آن حضرت در قرآن و سنّت
محدثان يادآور مى شوند، وقتى آيه مباركه (في بُيُوت أَذِنَ اللّه أَنْ ترفعَ وَ يُذكَر فيها اسْمه)(4) بر پيامبر فرود آمد، پيامبر اين آيه را در مسجد تلاوت كرد، در اين هنگام شخصى برخاست و گفت:
اى رسول گرامى مقصود از اين بيوت با اين اهمّيّت چيست؟
پيامبر فرمود:
خانه هاى پيامبران!
در اين موقع ابوبكر برخاست، در حالى كه به خانه على و فاطمه(عليهما السلام) اشاره مى كرد، گفت:
آيا اين خانه از همان خانه ها است؟
پيامبر(صلى الله عليه وآله) در پاسخ گفت:
بلى از برجسته ترين آنها است.(5)
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) مدت نُه ماه به در خانه دخترش مى آمد، بر او و همسر عزيزش سلام مى كرد و اين آيه را مى خواند: (إِنَّما يُريد اللّه ليذهبَ عَنْكُمُ الرِّجْس أَهل البَيت و يُطهّركُمْ تَطهيراً)(احزاب / 33).(6)
خانه اى كه مركز نور الهى است و خدا به ترفيع آن امر فرموده از احترام بسيار بالايى برخوردار مى باشد.
آرى، خانه اى كه اصحاب كسا را در بر مى گيرد و خدا از آن با جلالت و عظمت ياد مى كند، بايد مورد احترام قاطبه مسلمانان باشد.
اكنون بايد ديد پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) تا چه اندازه حرمت اين خانه ملحوظ گشت؟ چگونه احترام آن خانه را شكستند، و خودشان صريحاً به آن اعتراف دارند؟ اين حرمت شكنان چه كسانى بودند، و هدفشان چه بود؟
 
3ـ هتك حرمت خانه آن حضرت!
آرى، با اين سفارش هاى مؤكّد، متأسفانه برخى حرمت آن را ناديده گرفته، و به هتك آن پرداختند، و اين مسأله اى نيست كه بتوان بر آن پرده پوشى كرد.
ما در اين مورد نصوصى را از كتب اهل سنت نقل مى نماييم، تا روشن شود كه مسأله هتك حرمت خانه زهرا(عليها السلام) و رويدادهاى بعدى، يك امر تاريخى مسلّم است نه يك افسانه!! و با اينكه در عصر خلفا سانسور فوق العاده اى نسبت به نگارش فضايل و مناقب در كار بود ولى به حكم اينكه (حقيقت شىء نگهبان آن است) اين حقيقت تاريخى به طور زنده در كتابهاى تاريخى و حديثى محفوظ مانده است و ما در نقل مدارك، ترتيب زمانى را از قرنهاى نخستين در نظر مى گيريم، تا برسد به نويسندگان عصر حاضر.
 
1. ابن ابى شيبه و كتاب «المصنَّف»
ابوبكر ابن ابى شيبه (159-235) مؤلف كتاب المصنَّف به سندى صحيح چنين نقل مى كند:
انّه حين بويع لأبي بكر بعد رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) كان علي و الزبير يدخلان على فاطمة بنت رسول اللّه، فيشاورونها و يرتجعون في أمرهم.
فلما بلغ ذلك عمر بن الخطاب خرج حتى دخل على فاطمة، فقال: يا بنت رسول اللّه(صلى الله عليه وآله) و اللّه ما أحد أحبَّ إلينا من أبيك و ما من أحد أحب إلينا بعد أبيك منك، و أيم اللّه ما ذاك بمانعي إن اجتمع هؤلاء النفر عندك أن امرتهم أن يحرق عليهم البيت.
قال: فلما خرج عمر جاؤوها، فقالت: تعلمون انّ عمر قد
جاءَني، و قد حلف باللّه لئن عدتم ليُحرقنّ عليكم البيت، و أيم اللّه لَيمضين لما حلف عليه.
هنگامى كه مردم با ابى بكر بيعت كردند، على و زبير در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره مى پرداختند، و اين مطلب به عمر بن خطاب رسيد. او به خانه فاطمه آمد، و گفت: اى دختر رسول خدا، محبوبترين فرد براى ما پدر تو است و بعد از پدر تو خود تو; ولى سوگند به خدا اين محبت مانع از آن نيست كه اگر اين افراد در خانه تو جمع شوند من دستور دهم خانه را بر آنها بسوزانند.
اين جمله را گفت و بيرون رفت، وقتى على(عليه السلام)و زبير به خانه بازگشتند، دخت گرامى پيامبر(عليها السلام) به على(عليه السلام) و زبير گفت: عمر نزد من آمد و سوگند ياد كرد كه اگر اجتماع شما تكرار شود، خانه را بر شماها بسوزاند، به خدا سوگند! آنچه را كه قسم خورده است انجام مى دهد!(7)
يادآور شديم كه اين رويداد در كتاب «المصنف» با سند صحيح نقل شده است.
 

   1. فتح البارى در شرح صحيح بخارى: 7/84 و نيز بخارى اين را در بخش علامات نبوت، جلد 6، ص 491، و در اواخر مغازى جلد 8، ص 110 آورده است.

2. مستدرك حاكم: 3/154; مجمع الزوائد: 9/203 و حاكم در كتاب مستدرك احاديثى مى آورد كه جامع شرايطى باشند كه بخارى و مسلم در صحت حديث، آنها را لازم دانسته اند.

3. مستدرك حاكم: 3/156.

4. (نور خدا) در خانه هايى است كه خدا رخصت داده كه قدر و منزلت آنان رفعت يابد و نامش در آنها ياد شود.

5. قرأ رسول اللّه هذه الآية (فى بيوت أذن اللّه أن ترفع و يذكر فيها اسمه» فقام إليه رجل: فقال: أي بيوت هذه يا رسول اللّه(صلى الله عليه وآله)؟ قال: بيوت الأنبياء، فقام إليه أبوبكر، فقال: يا رسول اللّه(صلى الله عليه وآله): أ هذا البيت منها، ـ مشيراً إلى بيت علي و فاطمة(عليهما السلام) ـ قال: نعم، من أفاضلها (الدر المنثور: 6/203; تفسير سوره نور، روح المعانى: 18/174).

6. در المنثور: 6/606.

7. مصنف ابن ابى شيبه: 8/572، كتاب المغازى.

 منبع:  http://valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=notepad&id=55

راستی جواب سوالت بالا چی شد؟؟؟؟

آیا وقت ان نرسیده با نور تفکر ساحل امن و آرام هدایت را انتخاب کنید و از

لجن زار و باتلاق گمراهان اهل سنت بیرون بیائید واز کسانی که مورد

غضب خدا هستند برائت بجوئید؟راستی فردای قیامت اگر پیامبر پرسید

چرا از دشمنان دخترم تبعیت و حمایت کردید چه جوابی میتونید بدید؟

 دیگر حجت را بر شما تمام کردیم. مواظب باشید شب اول قبرتون چه بر سر

شما با این اعتقادات خواهد امد بعد از اینکه این همه دلایل روشن و قطعی را فهمیدید. ومطمئن شدید افسانه ای درمورد شهادت حضرت زهرا وجود ندارد و شهادت ایشان از مطالب قطعی است که حتی در ادبیات اهل سنت و وهابیت هم به آن اشاره شده!!!!

خوبه این لینکهای  زیر را ببیینید:

پاسخ به شبهات فدک



پاسخ به مقاله منتشر شده در سيستان و بلوچستان که به انکار شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها پرداخته

اثبات ولایت امیرالمومنین و حکم رسول خدا در مورد کسی که باعث شد دخترشان سقط جنین کندبه نقل ازاهل سنت

مناظره دکتر قزويني در شبکه المستقله که باعث شده عده ای شیعه شوند

 بیانیه و دعوت آيت الله وحيد خراساني، برای عزاداری حضرت زهرا سلام الله عليهادر خیابانها و بازار

داستاني از لطف و هدايت الهي

ام المومنین یا ام المجرمین مسئله این است؟؟؟!!! (جنایات عایشه)

مناظره امام جواد صلوات الله علیه با یحیی در مورد فضایل ابابکر و عمر

داستاني از تشرف يك سني و عنايت امام زمان صلوات الله علیه به او

 

تصویری از عزاداری مردم در روز شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها


پياده روي آيت الله وحيد خراساني در روز شهادت حضرت زهرا (س)

 






 

افسانه شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها توسط ابابكر وعُمر + شهادت کتک خوردن و قتل حضرت زهرا+ مضروب شدن+ بازوی ورم کرده + پهلوی شکسته+

افسانه شهادت

نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 22:47 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386

داستاني از توسل به امام علي عليه السلام براي دفع علاقه به دنيا

بسم الله المنتقم
با سلام
تخریب مجدد حرمین  شریفین  عسکریین و سرداب امام زمان(عج) را به امام زمان صلوات الله عليه و همۀمحبان آن امامان تسلیت می گويم  لعنت ابدي خداوند بر دشمنان معصومين صلوات الله عليهم از قادر قهار میخواهیم که آن به آن با عذاب و بلا از آنان انتقامی سخت بگیرد  

مرحوم دكتر سعيدي  متخصص قلب و پزشك معالج آيت الله كوهستاني در اوايل آشنائي با ايشان وقتي قلب شان را معاينه كرد گفت: اين قلبي است كه فشار  زيادي نديده است .آنگاه معظم له در تاييد سخن پزشك  معالج چنين فرمودند :در ايامي كه در نجف مشغول تحصيل  بودم ،روزي متوجه شدم كه مدتي است قلبم گرفته و خاطري افسرده دارم . در انديشه فرو رفتم و خاطرات و واردات قلبي ام را كنترل كردم تا اين عقدۀغم را پيدا كنم كه آيا ريشه دنيايي دارد يا آخرتي؟علاقه به دنيا و كمبود مطامع دنيوي است،يا چيز ديگر .
پس از بررسي متوجه شدم علاقه به دنياست كه اين چنين مرا اندوهناك ساخته است، از اين رو با توجه و اخلاص به سوي حرم مطهر اميرالمؤمنين عليه السلام شتافتم و با تضرع و زاري از مقام ولايت خواستم كه علاقه به دنيا را براي هميشه از دلم بيرون كند و در انجا تصميم  گرفتم  كه هيچ گاه براي دنياي فاني نارحت نشوم ،در حالي از حرم به خانه برميگشتم كه ديگر براي هميشه از علاقه به دنيا آسوده شده بودم
نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 7:20 |  لینک ثابت   • 

جمعه یازدهم خرداد 1386

داستاني از تشرف يك سني و عنايت مهدوي

داستاني از تشرف يك سني و عنايت مهدوي

بسم الرب المهدي روحي فداه و عج الله تعالي فرجه الشريف

با سلام و عرض تسليت ايام شهادت حضرت زهرا سلام الله عليها به امام زمان صلوات الله عليه و همه محبان آن حضرت.

شرمنده ام كه مدتي  نتونستم وبلاگ را بروز كنم انشاء الله بزودي جواب سوالاتتان را در قسمت نظرات يا متن اصلي مطلب قرار ميدم  واما امروز اين داستان جذاب و تاثير گذار را بخوانيد

 

در شهر دمشق ،زندگي ميكردم  و از راه عبا بافي  امرار معاش مينمودم . هنوز در سن نوجواني بودم و دوستاني داشتم كه در ساعات  فراغت با آنان  سرگرم تفريح مي شدم و به لهو و لعب مي پرداختم . ما از گناه پروائي نداشتيم  و در پي خوشگذراني  و هوسراني بوديم . آن روز جمعه بود من به شيوۀ هميشه با رفقاي  همسال و همفكرم  گرد آمدم و دسته جمعي مشغول لهو و لعب  شديم .شراب هم داشتيم  و ميخواستيم ميگساري وعياشي كنيم.

ناگهان به خود آمدم و مثل آدم خوابي كه بيدار شود ،بر خويشتن نهيب زدم:

آيا تو براي اين سرگرمي ها و هوسبازي ها آفريده شده اي؟

همان جا خداوند قلبم را تكان داد ،مرا متنبه ساخت،وجدانم را بيدار كرد پليديِ گناه  و زشتي ِ اتلاف عمر در راه بيهودگي و بي بندو باري را برايم آشكار نمود. در پي اين دگرگوني  روحي و تحول فكري بي درنگ برخاستم ،جام شراب و بزم عيش و بساط گناه را ترك كردم ،از رفقا جدا شدم  و از جمع آنان گريختم. هرچه دوستان هم پياله و رفيقان  سفرۀ  انس دنبالم دويدند و خواستند  مرا برگردانند اعتنائي نكردم  تا ناچار مأيوس  شدند و از من دل بريدند .جمعه بود و روز عبادت ، وقت توبه بود  و هنگام ندامت . تصميم  گرفتم  به مسجد بروم  تاآن انقلاب دروني و بارقۀ معنوي را با حال و هواي  خانۀ خدا و فضاي ملكوتي آن بياميزم . از اين رو راهي ِ مركز شهر  شدم و به طرف مسجد جامع دمشق  حركت كردم .

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 6:49 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385

ارزش عمل خالص

آقای قدس می گوید:
« روزی آقا {جناب بهجت عارف ومرجع عالم تشيع }در رابطه با پاداش عمل صالح اگر چه اندک باشد، فرمود:
یکی از علمای نجف روزی در مسیر راهش به فقیری یک درهم صدقه داد ( البته بیشتر ازآن نداشت ) شب در خواب دید او را به باغی مجلل و دارای قصری بسیار عالی و زیبا دعوت کرده اند که نظیر آن را کسی ندیده بود. پرسید این باغ و قصر از آن کیست؟ گفتند: ازآن شماست تعجب کرد که من در برابر این همه تشریفات، عملی انجام نداده ام. به او گفتند: تعجب کردی؟ گفت:آری. گفتند: تعجب نکن. این پاداش آن یک درهم شماست. که خالصانه و با حسن عمل
انجام گرفته است. »

نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 6:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم تیر 1385

مولوی و شمس تبریزی و مدحي از اميرالمومنين

 

 

اين مطلب هم از نوشته هاي استاد شوشتري است:

 

شمس تبریزی سید وشیعه بوده و مولوی تا آن روز اهل این راه نبود،اما در خداجوئی خالص بود . خداوند متعال درقرآن وعده داده است که:والذین جاهدوا فینا لنهدینم سبلنا {انان که در راه ما (باخلوص نیت) مجاهده کنند قطعاًبه راههای خود هدایتشان خواهیم کرد}. در جلسه اول شمس تبریزی،مولوی را به طریقت مرتضوی دلالت کرد. و از این عالم دانشمندخداجو یک عارف عاشق ساخت . توجه شما را به این غزل از مولوی جلب میکنم تا معلوم گردد که نتیجۀ سیروسلوک او عجب معارف بلندی بر جای گذاشته است

 

تا صورت پیوند جهان بود علی بود

 

تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

 

 شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود

 

سلطان سخا و کرم وجود علی بود

 

آن شاه سرافراز که اندر شب معراج

 

با احمد مختار یکی بود علی بود

 

 آن شیر دلاور که ز بهر طمع نفس

 

در خوان جهان پنجه نیالود علی بود

 

مسجود ملائک که شد آدم زعلی شد

 

آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود

 

چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم

 

از روی یقین در همه موجود علی بود

 

سـرّ دو جهان ز پـیـدا و زپنهان

 

شمس الحق تبریز که بنمود علی بود

 

این کفر نباشد سخن کفر نه این است

 

 تاهست علی باشد و تا بود علی بود

نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 21:57 |  لینک ثابت   • 

جمعه دوم تیر 1385

داستان كسي كه دو جن را تسخير كرده بود و مرحوم حامد را با اجنه تهد يد ميكرد

جن گيري بود كه دو جن در تسخيرش  بودند. جناب شيخ {عبدالكريم حامد}او را نصيحت ميكرد كه آنها را رها كند و ميفرمود:

(اين كار گناه است ؛زيرا اين جن ها بايد بندگي خدا را بكنند نه اين كه در اختيار تو باشند .)

جن گير هم ميگفت :برو و كاري به من نداشته باش!جناب شيخ بازهم موعظه اش كرد ولي جن گير،ايشان را تهديد كرد كه جن هايش را به سراغ وي ميفرستد.جناب شيخ فرمود(مانعي نيست !جن هايت را بفرست!)

شب كه ايشان به منزل رفتند ديدند آن دو جن بالاي اتاق نشسته اند. ايشان بدون اينكه كاري انجام دهند فقط دو مرتبه گفتند : (من خدا را دارم )

يك مرتبه هر دو جن ميسوزند و از بين ميروند. فردا كه جن گير ،مرحوم حامد راديده بود با دلي شكسته گفته بود :چرا جن هاي مرا سوزاندي و مرا دسته خالي گذاشتي؟جناب شيخ هم فرموده بودند:

من تنها دو بار گفتم :

«من خدا را دارم »،

خداي منان هم به فرياد من رسيد و آنها را نابود كرد.


 

نظر عارف كامل مرحوم كشميري اين بود كه:

درباره دارندگان تسخیرات{جن} میفرمودند:نوعاً زندگیشان خوب نیست وبه نکبت می افتند،بهتراست انسان با تقوا و مجاهدت به جائی برسد که خود بتواند مسائل و امور پنهان را بفهمد وببیند!!

بعضی از فقها تسخیر جن را حرام دانسته اند

نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 21:40 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی ام اردیبهشت 1385

داستان جناب کشمیری و بسم الله

 

این داستان را هم  جناب سید علی اکبر صداقت از استادشان

جناب عارف کامل عبد الکریم کشمیری نقل کرده اند:

ما نمیدانیم در چه سالی

حضرت استاد از نجف به ایران – درجوانی آمده ند وبه زیارت جدشان

 حضرت رضا علیه السلام رفتند.

فرمودند: در سفر اول به مشهد مقدس کسی رادیدم که انگار انسان نبود،ملک بود.

هیبت او مرا گرفت؛یقین پیدا نکردم که حضرت  ولی عصر (عج)بوده است.

از بعضی تلامذه خاص بعداً شنیدم که استاد فرمودند :دستش را هم بوسیدم .

از آن آقا سوال کردم به چه چیز به این مقام رسیدید فرمود:

به بِسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم .

 

نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 23:2 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385

داستان

 

داستان لطف امام علی به یک سنی بخاطر یک قطره اشکی که در مصیبت امام حسین صلوات الله علیه ریخته بود

روی ادامه مطلب کیلیک کنید تا بقیه داستان را ببینید

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 22:39 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385

داستان

                  داستان لطف امام زمان  صلوات الله علیه  به

                جناب حسین عبدالهی و البته با کمی تغییردر متن

                            به ایام جوانی که هنوزدل در گرو این وآنی نبود 40

شب جمعه سعادت داشتم به آنچه که فرا گرفته بودم

 مانوس باشم، شاید مورد لطف قرار گیرم.آخرین لیلۀ جمعه که بسیار خسته و کوفتۀ کارهای روزانه شده

بودم ،انجام وضائفم سنگینی مینمود ،بخود گفتم ای

کاش نوشیدنی خنک داشتم که خواب وخستگی را میبرد ومیتوانستم آخرین شب جمعه را خلوت داشته باشم ، در حالی که به پشتی تکیه داده بودم  خوابم برد که ناگهان دستی بر شانه ام احساس کردم،تکانم میداد و صدائی

 می شنیدم که میفرمود:بلند شو،نوشیدنی خنک رابنوش ونمازت را بخوان،بلند شدم در مقابل پنجره ای که

همیشه مسدود بود نوشیدنی خنکی آماده دیدم،... فوراً نمازم را خواندم به شمایل منحصر بفرد منصوب به حضرت مهدی صلوات الله علیه که داشتم توجه نمودم تا طبق عادت عرض ادبی کرده باشم متوجه شدم عکس

 در قاب تکان میخورد   

                                

ازآن پس آنقدربرکتهای باطنی وظاهری و الطاف ربانی به این

بی لیاقت از سر بی علتی عنایت شد که زبان خامه از بیان آن

ناتوان است. مقصود غیر ممکن است اگر دست التجاء بسوی

 امامان علیهم السلام بلند شود وتوجهی ننمایند. 

(التماس دعا دارم از همه خوبان)یاعلی  

                            

نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 19:17 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385

داستان اولیا

روزعید غدیر بود که در خدمت مرحوم حاج اسماعیل دولابی

رحمةالله علیه به دیدن مرحوم جعفر آقامجتهدی رحمةالله علیه

{ایشان کسی بود که حضرات معصومین صلوات الله علیهم به

او لقب (منّا اهل البیت،از ما اهل بیت است) را دادند. شرح کرامات زندگی ایشان درکتاب درمحضر لاهوتیان آمده است}رفتیم. به محض نشستن مرحوم حاج اسماعیل سخن را درباره توحید شروع کرد و مطالب بلندی آنروز از زبانشان جاری شد وجمعی از حاضرین وبرادران که به هر دو بزرگوار ارادت داشتند غرق در حضور و معرفت بودند

.فقط یک  طلبه جوان که اول سلوکش بود به عنوان اعتراض

به اقای دولابی بلند گفت :آقا  امروز روز عید غدیر است از علی بگو حاج آقا بلا فاصله فرمودند:آخر من وضو ندارم. اول باید وضو بگیرم و بعد اسم مبارکش را به زبان بیاورم .آقای مجتهدی با یک حالتی پر از سرور وشادی به زبان خودشان{ایشان لهجه ترکی داشتند} فرمودند:

ایلد احسنت،احسنت!ایلد حاج آقا خوب گفتی.

بنده هیچ وقت مرحوم جعفر آقا را به این خوشحالی ندیده بودم.

 

نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 23:59 |  لینک ثابت   •