تبليغاتX
یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب - داستاني از تشرف يك سني و عنايت مهدوي

جمعه یازدهم خرداد 1386

داستاني از تشرف يك سني و عنايت مهدوي

 

در شهر دمشق ،زندگي ميكردم  و از راه عبا بافي  امرار معاش مينمودم . هنوز در سن نوجواني بودم و دوستاني داشتم كه در ساعات  فراغت با آنان  سرگرم تفريح مي شدم و به لهو و لعب مي پرداختم . ما از گناه پروائي نداشتيم  و در پي خوشگذراني  و هوسراني بوديم . آن روز جمعه بود من به شيوۀ هميشه با رفقاي  همسال و همفكرم  گرد آمدم و دسته جمعي مشغول لهو و لعب  شديم .شراب هم داشتيم  و ميخواستيم ميگساري وعياشي كنيم.

ناگهان به خود آمدم و مثل آدم خوابي كه بيدار شود ،بر خويشتن نهيب زدم:

آيا تو براي اين سرگرمي ها و هوسبازي ها آفريده شده اي؟

همان جا خداوند قلبم را تكان داد ،مرا متنبه ساخت،وجدانم را بيدار كرد پليديِ گناه  و زشتي ِ اتلاف عمر در راه بيهودگي و بي بندو باري را برايم آشكار نمود. در پي اين دگرگوني  روحي و تحول فكري بي درنگ برخاستم ،جام شراب و بزم عيش و بساط گناه را ترك كردم ،از رفقا جدا شدم  و از جمع آنان گريختم. هرچه دوستان هم پياله و رفيقان  سفرۀ  انس دنبالم دويدند و خواستند  مرا برگردانند اعتنائي نكردم  تا ناچار مأيوس  شدند و از من دل بريدند .جمعه بود و روز عبادت ، وقت توبه بود  و هنگام ندامت . تصميم  گرفتم  به مسجد بروم  تاآن انقلاب دروني و بارقۀ معنوي را با حال و هواي  خانۀ خدا و فضاي ملكوتي آن بياميزم . از اين رو راهي ِ مركز شهر  شدم و به طرف مسجد جامع دمشق  حركت كردم .

آن مسجد بزرگترين وعظيم ترين مسجد كشورهاي اسلامي  بود كه وليد بن عبدالملك بن مروان در سال87 يا 88 هـ ق بناي آن را آغاز كرد و به جامع أمَوي

نيز شهرت دارد .

وقتي  وارد مسجد شدم ديدم شخصي در كرسي خطابه قرار گرفته و براي مردم سخنراني ميكند . قدري جلوتر رفتم و به سخنانش گوش دادم،او دربارۀحضرت مهدي عليه السلام صحبت ميكرد و زمان ظهورش را شرح ميداد.

خوب متوجه مطالب خطيب  شدم و به انچه پيرامون حضرت صاحب الزمان  ميگفت گوش جان سپردم  و به گفته هايش دل دادم.

حالت عجيبي به من دست  داد. احساس كردم  امام زمان را خيلي دوست دارم ،يكباره مهرش در جانم ريخت و قلبم سرشار از محبت او گرديد. آن روز گذشت . در پي آن سير نفساني و تحول  روحي لهو و لعب را ترك كردم ،دست از گناه برداشتم . گَرد معصيت از صفحۀ دل  زدودم  و آرامش خاطر يافتم. اما سوز ديگري  در درونم  برپا گرديد كه پيوسته  وجودم را تسخير ميكرد  و به سان شعلۀ فروزنده اي جانم را مشتعل  ساخت .

آن سوز،سوز محبت بود .آن شعله ،بارقۀاميد وآتش عشق به وصال محبوب بود . مهر حضرت مهدي عليه السلام  و عشق به ديدار او و اميد به لقاي آن مهر تابان و جلوۀ پر فروغ يزدان  در ژرفاي قلبم موج ميزد.

روز به روز  علاقه و اشتياقم  بيشتر  ميشد و چنان شيفتۀ وصال دلدار گرديدم كه درتمام سجده هايم  او را طلب ميكردم و هرگز سجده اي نرفتم  كه از درگاه خداوند سبحان ديدار امام زمان عليه السلام  را درخواست نكنم  و لقايش را نجويم.

يك سال  گذشت  در طول اين 12 ماه هرگز از ياد محبوبم غافل نماندم . همواره در پي او ميگشتم ،اشك فراق  ميريختم ،در خلال دعاها و عبادتهايم  توفيق ديدار او را از پروردگار ميخواستم و هر بار كه سجده  ميكردم  به درگاه خدا ميناليدم  و با تمام  وجود تشرف به خدمت حضرتش را مسئلت ميكردم .

روزها و شبها بدين منوال سپري  شد تا آنكه  يكشب در مسجد  جامع دمشق، نماز مغرب  را به جا آوردم و مشغول نماز مستحبي  شدم  . بعد از فراغ  به حال خود نشسته بودم  كه ناگهان  احساس كردم  دستي روي شانه ام  قرار گرفت . تكاني خوردم  و صورتم را برگرداندم  ، ديدم آقائي پشت سرم نشسته  و دستش را بر سر شانه ام  نهاده ،بي مقدمه به من فرمود :...

فرزندم دعايت را اجابت نمود چه ميخواهي ؟ برگشتم و لحظه اي به او خيره  شدم ،عمامه اي  همانند عمامۀ مردم غيرعرب بر سرداشت و جامه اي گشاد و بلند از پشم شتر به روي لباس هايش در بر داشت . پرسيدم شما كيستيد؟

با لحن ملايم و آهنگ دلپذيري  فرمود :من مهدي هستم.

بي درنگ دست آن حضرت را بوسيدم و عرضه داشتم : همراه من به خانه ام تشريف بياوريد و منّت نهاده  با قدوم  مباركتان  سراي مرا منّور سازيد. آقا در كمال مهرباني و نهايت بزرگواري  دعوت مرا پذيرفتند و فرمودند بله ،خواهم آمد.

سپس در خدمت مولا رهسپار منزل شدم.  وقتي  درون خانه تشريف آوردند دستور دادند :جائي را برايم  اختصاص بده كه تنها باشم و هيچكس غير از خودت  بدان راه نيابد.

من اطاقي را مخصوص آن حضرت  قرار دادم  و خود نيز گوش به فرمانش كمر همت بستم  تا هر چه گويد انجام دهم و جانم را از سرچشمۀ زلال  هدايت و معارف روح پرورِ ولايتش سيراب سازم . حضرت بقيةالله الاعظم عليه السلام  يك هفته در خانه ام ماندند  و به تعليم و تربيت و ارشادم بذل عنايت نمودند. درمدت اين هفت شبانه روز اذكار و اورادي  به من آموختند  و فرمودند : دعاي خود را به تو ياد دادم كه هر روز بخواني و ان شاءالله  بدان مداومت نمائي آنگاه چنين توصيه كردند كه يك روز را روزه ميداري و يك روز را افطار ميكني ،هر شب پانصد ركعت نماز ميخواني  و به بستر استراحت نميروي  مگر خواب بر تو غلبه كند . من با شوق فراوان دستورالعمل و برنامه اي را كه حضرتش  تعليم  نمودند پذيرفتم و به انجام  آن پرداختم . هر شب پشت سر امام زمان عليه السلام  مي ايستادم و پانصد ركعت نماز  بجا مي آوردم ،هرگز عبادت را ترك  نميكردم و به بستر نميرفتم مگر وقتي كه خواب بر من غالب ميشد و بي اختيار خوابم ميبرد. بعد از يك هفته ،امام ارادۀ رفتن نمودند و به فرمودند:

حسن از حالا به بعد با هيچ كس رفاقت و همنشيني نكن ،زيرا آنچه آموختي براي رستگاري و برنامۀ زندگي ات كافي است و به ديگري احتياج نداري ،هر مطلب و سخني نزد هركه باشد، از آنچه در محضر ما به تو رسيده كمتر است . بدين خاطر زير بار منّت هيچكس  نرو و از احدي راه مجو كه فايده اي ندارد و به حالت سودي نبخشد . عرضه داشتم :اطاعت ميكنم گوش به فرمان شما هستم و آنچه را دستور داديد موبه مو انجام خواهم داد . آنگاه حضرت از منزل بيرون رفتند و من نيز پشت سر ايشان خارج شدم  تا با امام زمانم خداحافظي كنم و آن بزرگوار را بدرقه نمايم . اما همين كه درآستانه در قرار گرفتم  مرا نگهداشتند و فرمودند كه از همين جا. من همان جاكنار در ايستادم .امام تشريف بردند و نگاه من بدرقۀ راهشان بود تا از نظرم ناپديد شدند.

داستان فوق در مورد شخصي به نام حسن عراقي است كه به درجات بالايي در معنويت و معرفت دست پيدا كرد و حدود صد و سي سال در اين جهان  زيست و در مصر مدفون شد. عبد الوهاب شعراني  صاحب كتاب (يواقيت و جواهر)  پس از گزارش  اين رويداد گويد :حسن عراقي كه به سعادت ملاقات امام عصر صلوات عليه نائل آمد گفت من از حضرت پرسيدم : چند سال از عمر  شما ميگذرد؟ فرمودند :فرزندم اكنون 620سال از عمر من سپري شده است.داستان شيعه شدن و تربيت حسن عراقي توسط امام زمان صلوات الله عليه را دانشمندان شيعه و غير شيعه در كتب  خود نوشته اند  از جمله انها مرحوم نوري در دو كتاب (كشف الاستار) و(النجم الثاقب)ثبت نموده است.

اما چند نكته آموزنده دراين داستان به چشم ميخورد كه خوب است به انها توجه شود:

1-     دوري از گناه عشق شديد به امام زمان صلوات الله عليه  و زياد دعا كردن و بخصوص در نزديكترين حالات بنده به خدا يعني سجده  باعث توفيق تشرف يافتن شد .

2-     امام عليه السلام به او فرمودند كه :به بستر مرو مگر وقتي خواب بر تو غالب شود.اين موضوع در نزد بعضي ار اهل سلوك مورد توجه است و به شاگردانشان اين نكته را دستور ميدهند

3-     هرگز مثل حسن عراقي رحمةالله عليه شبي 500 ركعت نماز نخوانيد !!؟؟چون او به عنايت حضرت موفق به اين كار شد و شما اگر اين عنايت و عشق به عبادت را اگر نداشته باشيد و عمل كنيد به شدت خسته خواهيد وازعبادت منزجر خواهيد شد  البته اگر بدن شما اين قدرت را داشته باشد.خلاصه اين راه را با مدارا بايد طي كرد اول در طلب عشق و علاقه به خداباشيد بعد خود عشق شمارا وادار ميكند به عبادتهاي طولاني و مستمر

4-     نكته خيلي مهم اينكه آنچه ائمه صلوات الله عليهم دستور ميدهند بالاترين دستور است و كلام هيچ عارف و استاد اخلاق و درويش و قطبي هرگز بالاتراز سخن آن بزرگواران نخواهد بود. چرا كه به علم بي نظير خداوند عليم و حكيم و وصل هستند واز همه چيز مخلوقات به اذن خدا با خبر هستند و كسي اين رتبه و مقام را ندارد. پس علم و معرفت را از سرچشمۀ پاك آنها اخذ كنيد  نه از جويبارهايي كه آلوده به كثافات و آشغالها و سموم است.يعني معيار شما بايد سخنان آنها و قران باشد تا رشد كنيد و الا اسير بدعتها و انحرافات خواهيد شد و به ناگاه مرگ شما را فرا ميگيرد  بي عشق و معرفت ،بي توشه و با دست تهي از خيرات و بار گناهان از اين دنيا خواهيد رفت

 

نوشته شده توسط غریق بحر معاصی در 6:49 |  لینک ثابت   •