یا خَیرَ حَبیبٍ وَ مَحبوب
باطل کردن سحر و جادو،ذکر وختم مجرب،عمل مجرب،دستورالعمل های عرفانی و اخلاقی سیرو سلوک،تزکیه نفس
سه شنبه دوم مرداد 1386
داستاني از لطف و هدايت الهي
يا هادي المُضلين
با سلام و عرض معذرت بابت تاخير طولاني
يكي از دوستان چنين نقل ميكرد كه:در ماشين نشسته و مُشرُّف به كربلاي معلي مي شدم ،سفر من از ايران بود. در نزديكي صندلي من جواني ريش تراشيده و فرنگي مآب نشسته بود لهذا سخني بين ما و او ردّ و بدل نشد. ناگهان صداي اين جوان دفعتاً به زاري و گريه بلند شد. بسيار تعجب كردم،پرسيدم سبب گريه چيست ؟گفت :پس اگر به شما نگويم به چه شخصي بگويم . من مهندس راه و ساختمان هستم . از دوران كودكي تربيت من طوري بود كه لا مذهب بار آمده بودم و طبيعي بودم و مبدأ و معاد را قبول نداشتم فقط در دل خود محبتي به مردم ديندار احساس ميكردم خواه مسلمان باشند يا مسيحي يا يهودي .
شبي در محفل دوستان كه بسياري بهائي بودند حاضر شدم و تا ساعتي چند به لهو و لعب و رقص و غيره اشتغال داشتم. پس از گذشت زماني در خود احساس شرمندگي نمودم و از افعال خودم خيلي بدم آمد ناچار از اتاق خارج شده به طبقه فوقاني رفتم و درآنجا تنها مدتي گريه كردم و چنين گفتم:اي آنكه اگر خدائي هست آن خدا توئي،مرا درياب. پس از لحظه اي به پائين آمدم . شب به پايان رسيد و تفرّق حاصل گرديد. فرداي ان شب به اتفاق رئيس قطار و چند نفر از بزرگان براي مأموريت فنّي خود عازم مسافرت به مقصدي بوديم ،ناگهان ديدم از دور سيدي نوراني نزديك من امد به من سلام كرد و فرمود با شما كاري دارم ،وعده كردم فردا بعد از ظهر از او ديدن كنم . اتفاقاً پس از رفتن او بعضي گفتند: اين بزرگوار است و چرا با بي اعتنائي جواب سلام او را دادي؟چون وقتي آن سيد به من سلام كرد گمان كردم او احتياجي دارد و براي اين منظور اينجا پيش من آمده . از روي تصادف رئيس قطار فرمان داد كه فردا بعد از ظهر كه كاملاً تطبيق با همان وقت معهود{وقتي كه براي ديدن سيد قرار گذاسته بود}مينمود بايد فلان مكان بوده و دستوراتي چنين و چنان به من داد كه بايد عمل كني ،من با خود گفتم بنا براين نميتوانم ديگر به ديدن سيد بروم . فردا چون وقت كار محولّۀ رئيس قطار نزديك مي شد در خود احساس كسالت و كم كم تب شديدي روي نموده به قسمي كه بستري شدم به طوري كه طبيب براي من آوردند و طبعاًاز رفتن براي مأموريتي كه رئيس قطار داده بود معذور گرديدم .
پس ازآنكه فرستادۀ رئيس قطاراز نزد من بيرون رفت ديدم تب فرو نشست و حالم به حالت عادي برگشت كاملاً خوب و سرحال خود را ديدم ،دانستم بايد در اين ميان سرّي باشد، از اين رو برخاسته به منزل سيد رفتم ،به مجرد آنكه نزد او نشستم فوراً يك دوره اصول اعتقاديه با برهان و دليل براي من گفت به طوري كه من مؤمن شدم و سپس دستوراتي به من داد فرمود:فردا نيز بيا ،چند روزي همچنان نزد او رفتم . هنگاميكه پيش روي او مي نشستم آنچه از امور واقعه روي داده بود براي من بدون ذرّه اي كم و بيش حكايت مينمود و ار افعال و نيّات شخصي من كه احدي جز من برآنها اطلاع نداشت بيان مي نمود !!!. مدتي گذشت تا اينكه شبي از روي ناچاري در مجلس دوستان شركت كردم و ناچار شدم قماري بنمايم. فردا چون خدمت او رسيدم فوراً فرمود :آيا شرم و حيا ننمودي كه اين گناه كبيرۀ موبقه را انجام دادي ؟ اشك ندامت از ديدگان من سرازير شد گفتم : غلط كردم ،توبه كردم ،فرمود: غسل توبه كن و ديگر چنين منما؛و سپس دستوراتي ديگر فرمود . خلاصه به طور كلّي رشتۀ كارم را عوض كرد و برنامۀ زندگي مرا تغيير داد . چون اين قضيه در زنجان اتفاق افتاد و بعداً خواستم به طهران حركت كنم امر فرمود كه بعضي از علما را در تهران زيارت كنم و بالاخره مأمور شدم كه براي زيارت اعتاب عاليات بدان صوب مسافرت كنم .اين سفر ،سفري است كه به امر آن سيد بزرگوار مينمايم . دوست ما گفت : در نزديكي هاي عراق دوباره ديدم ناگهان صداي او به گريه بلند شد ، سبب را پرسيدم گفت :
((الان وارد خاك عراق شديم چون حضرت ابا عبدالله عليه السلام به من خير مقدم فرمودند)).
منظور اينكه اگر كسي واقعاً از روي صدق و صفا قدم در راه نهد و از صميم دل هدايت خود را از خداي خود طلب نمايد موفق به هدايت خواهد شد اگرچه در امر توحيد نيز شك داشته باشد .
داستان فوق را مرحوم علامه سيد محمد حسين حسيني تهراني در كتاب خود نگاشته اند.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
با سلام و عرض معذرت بابت تاخير طولاني
يكي از دوستان چنين نقل ميكرد كه:در ماشين نشسته و مُشرُّف به كربلاي معلي مي شدم ،سفر من از ايران بود. در نزديكي صندلي من جواني ريش تراشيده و فرنگي مآب نشسته بود لهذا سخني بين ما و او ردّ و بدل نشد. ناگهان صداي اين جوان دفعتاً به زاري و گريه بلند شد. بسيار تعجب كردم،پرسيدم سبب گريه چيست ؟گفت :پس اگر به شما نگويم به چه شخصي بگويم . من مهندس راه و ساختمان هستم . از دوران كودكي تربيت من طوري بود كه لا مذهب بار آمده بودم و طبيعي بودم و مبدأ و معاد را قبول نداشتم فقط در دل خود محبتي به مردم ديندار احساس ميكردم خواه مسلمان باشند يا مسيحي يا يهودي .
شبي در محفل دوستان كه بسياري بهائي بودند حاضر شدم و تا ساعتي چند به لهو و لعب و رقص و غيره اشتغال داشتم. پس از گذشت زماني در خود احساس شرمندگي نمودم و از افعال خودم خيلي بدم آمد ناچار از اتاق خارج شده به طبقه فوقاني رفتم و درآنجا تنها مدتي گريه كردم و چنين گفتم:اي آنكه اگر خدائي هست آن خدا توئي،مرا درياب. پس از لحظه اي به پائين آمدم . شب به پايان رسيد و تفرّق حاصل گرديد. فرداي ان شب به اتفاق رئيس قطار و چند نفر از بزرگان براي مأموريت فنّي خود عازم مسافرت به مقصدي بوديم ،ناگهان ديدم از دور سيدي نوراني نزديك من امد به من سلام كرد و فرمود با شما كاري دارم ،وعده كردم فردا بعد از ظهر از او ديدن كنم . اتفاقاً پس از رفتن او بعضي گفتند: اين بزرگوار است و چرا با بي اعتنائي جواب سلام او را دادي؟چون وقتي آن سيد به من سلام كرد گمان كردم او احتياجي دارد و براي اين منظور اينجا پيش من آمده . از روي تصادف رئيس قطار فرمان داد كه فردا بعد از ظهر كه كاملاً تطبيق با همان وقت معهود{وقتي كه براي ديدن سيد قرار گذاسته بود}مينمود بايد فلان مكان بوده و دستوراتي چنين و چنان به من داد كه بايد عمل كني ،من با خود گفتم بنا براين نميتوانم ديگر به ديدن سيد بروم . فردا چون وقت كار محولّۀ رئيس قطار نزديك مي شد در خود احساس كسالت و كم كم تب شديدي روي نموده به قسمي كه بستري شدم به طوري كه طبيب براي من آوردند و طبعاًاز رفتن براي مأموريتي كه رئيس قطار داده بود معذور گرديدم .
پس ازآنكه فرستادۀ رئيس قطاراز نزد من بيرون رفت ديدم تب فرو نشست و حالم به حالت عادي برگشت كاملاً خوب و سرحال خود را ديدم ،دانستم بايد در اين ميان سرّي باشد، از اين رو برخاسته به منزل سيد رفتم ،به مجرد آنكه نزد او نشستم فوراً يك دوره اصول اعتقاديه با برهان و دليل براي من گفت به طوري كه من مؤمن شدم و سپس دستوراتي به من داد فرمود:فردا نيز بيا ،چند روزي همچنان نزد او رفتم . هنگاميكه پيش روي او مي نشستم آنچه از امور واقعه روي داده بود براي من بدون ذرّه اي كم و بيش حكايت مينمود و ار افعال و نيّات شخصي من كه احدي جز من برآنها اطلاع نداشت بيان مي نمود !!!. مدتي گذشت تا اينكه شبي از روي ناچاري در مجلس دوستان شركت كردم و ناچار شدم قماري بنمايم. فردا چون خدمت او رسيدم فوراً فرمود :آيا شرم و حيا ننمودي كه اين گناه كبيرۀ موبقه را انجام دادي ؟ اشك ندامت از ديدگان من سرازير شد گفتم : غلط كردم ،توبه كردم ،فرمود: غسل توبه كن و ديگر چنين منما؛و سپس دستوراتي ديگر فرمود . خلاصه به طور كلّي رشتۀ كارم را عوض كرد و برنامۀ زندگي مرا تغيير داد . چون اين قضيه در زنجان اتفاق افتاد و بعداً خواستم به طهران حركت كنم امر فرمود كه بعضي از علما را در تهران زيارت كنم و بالاخره مأمور شدم كه براي زيارت اعتاب عاليات بدان صوب مسافرت كنم .اين سفر ،سفري است كه به امر آن سيد بزرگوار مينمايم . دوست ما گفت : در نزديكي هاي عراق دوباره ديدم ناگهان صداي او به گريه بلند شد ، سبب را پرسيدم گفت :
((الان وارد خاك عراق شديم چون حضرت ابا عبدالله عليه السلام به من خير مقدم فرمودند)).
منظور اينكه اگر كسي واقعاً از روي صدق و صفا قدم در راه نهد و از صميم دل هدايت خود را از خداي خود طلب نمايد موفق به هدايت خواهد شد اگرچه در امر توحيد نيز شك داشته باشد .
داستان فوق را مرحوم علامه سيد محمد حسين حسيني تهراني در كتاب خود نگاشته اند.
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم
نوشته شده توسط غریق بحر معاصی
در 9:8 | لینک ثابت
•

